دوشنبه
ظهر:
نصف راه را دويده ام با اين حال کمی دير می رسم، کلاس شلوغ است.مجبورم صندلی اضافی بياورم و خودم را گوشه ای جا دهم.تقسيم می شويم به گروه های سه نفری برای بحث کردن راجع به متون.دختر کناری من نيمچه لبخندی به لب دارد.آن يکی اما زورش می آيد نگاهم کند چه برسد به حرف زدن.يکی دوبار نظرم را می گويم.هر دو بار هم درست است.با اين حال فرقی به حال کسی نمی کند.ترجيح داده اند ناديدهام بگيرند.
بعد از ظهر:
نشسته ايم روی نيمکتیدر حياط دانشگاه.هوا گرم است و شرجی.پشت سرمان يکی دو نفر با مايو دراز کشيده اند روی چمنها و آفتاب می گيرند.کتاب می خوانند و آب ميوه می نوشند.ما هم آسودهايم روی اين نيمکت.کمی گفت و گو.خنده و سرخوشی.وعده به کتابخانه.
بعد از بعداز ظهر:
استاد بلايی سر عينکش آورده و بدون عينک هم خوب نمی بيند.چشم هايش را تنگ میکند گاهی.پيتر دوسه صندلی آن طرف تر نشسته.پنج دقيقه تنفس می دهد استاد.تنفس ؟ اين کلمه دارد ريشخند می زند.در واقع پنج دقيقه دود است.می گويد به اندازه دود کردن نصف سيگار برويد و زود برگرديد.پيتر برايم توضيح می دهد که دورهاش تمام شده و دارد يک سری مفاهيم پايه را حفظ می کند.من هنوز شروع هم نکرده ام.
عصر:
سيليری گاسه، شماره بيست و چهار.در را باز می کنيم.آدرس همين است اما شماره واحد را نمی دانيم.زنگ می زنم.پيغام گير پيغام می خواهد.قطع می کنم و دوباره.بالا می رويم.پايين می آييم. بيرون خانه می مانيم و ته کوچه را نگاه می کنيم.قال گذاشتن را همين جوری می نويسند ،نه؟
بعد از عصر:
در راه برگشت به خانه.منتظريم چراغ عابرسبز شود.بادمثل اسب سرکشی ناگهان بر دوپا بلند می شود .گرد و خاک و قاصدک های نصفهنيمه را به هوا بلند می کند.ازقاصدک نه اما از گرد و خاک بی نصيب نمی مانم.چشم هايم می سوزد.رعد و برق می زند.ترن شلوغ است.سوار می شويم.پشت سر دختری صورتی و معشوقش می نشينيم.رگبار است.می بارد.سيل آسا می بارد.دخترصورتی سرش را پشت پسر پنهان می کند، بوسه اش را هم.پياده می شويم و چترم را چهار دستی می گيريم که باد نبردش و باران خيسمان نکند.تا در خانه می دويم.می خنديم.خيس شده ايم.
شب:
کتاب را باز می کنم.شخصيت های نمايشنامه در چند صفحه اول به طور صعودی تعدادشان زياد می شود.گيج شده ام.دوباره برمی گردم صفحه اول.اين جوری نمی شود .بايد ليستی از اسم ها و نقششان بنويسم.قلم و کاغذ برمی دارم.چشم هايم هنوز می سوزد.کتاب صد صفحه است.صفحه سيزدهم باز می ماند و به چهارده نمی رسد.مداد و پاککن هم رويش.من کجا هستم؟ جلوی آينه.مشغول کشف گرد و خاک در چشم های مبارک.
بعد از شب:
بعد از شب ندارد ديگر.دوشنبه تمام شد.
لوگوی عکس هايم در سايت فليکر را گذاشته ام سمت راست وبلاگ، زير لوگوی پرشين بلاگ.يک جورهايی فوتو بلاگ کوچک من است.چون آخرين عکسی را که گرفته ام نشان می دهد و می توانيد با کليک روی آن ،خود عکس را در اندازه بزرگ ببينيد.
فليکر سايت خيلی جالبی است.اگر دوربين ديجيتال داريد حتما عضو اين سايت بشويد و آلبوم عکس هايتان را به همراه ديگران تماشا کنيد.می توانيد برای عکس هايتان توضيح بنويسيد و آن ها را در گروه های مختلف قرار دهيد ، راجع به عکس هايی که بقيه می گيرند نظر دهيد و نظر بقيه را در مورد عکس هايتان بخوانيد.خيلی از افرادی که در فليکر هستند عکاس حرفه ای نيستند و لحظه های معمولی زندگی شان را به تصوير می کشند.همين است که ترس ورود به دنيای فليکر را کاهش می دهد.

عکس امروز: انتظار در ايستگاه مترو
ديشب
با عروسک های خيمه شببازی والس می رقصيدم
امشب
به ظرف های شسته شده و سکوت آشپزخانه خيره شده ام
باران می بارد.
چند روز پيش ديدم سبد ميوه روی ميز به حال بدی افتاده.ميوه ها داشتند نفس های آخرشان را می کشيدند و از فردايش قرار بود شروع کنند به فاسد شدن.من هم حوصله خوردنشان را نداشتم، رغبتی هم برنمی انگيختند با آن پوست های پلاسيده شان.کمی فکر کردم* و قابلمه کوچکی را از آب و کمی شکر پر کردم .پوست ميوه ها را گرفتم و تا آب و شکر بجوشد و غليظ شود آن ها را برش های مقطعی نازک دادم(خيلی مهندسی شد!). بعددستمال پارچه ای تميزی پهن کردم روی چند ورق روزنامه و ميوه های خيس شده در شيره را مرتب چيدم رويشان.
تا چند روز ديگر آجيل ميوه مان حاضر است.عذاب وجدان من هم از اسراف تبديل شده به انتظاری کوچک و شادی بخش.
*پيوست:امتياز تجاری يا پتنت اين کار متعلق به مادربزرگ های ايرانی است.محصولات مشابه:لواشک، آلبالو و انجير و توت خشک، انواع برگه هلو و زردآلو.
امان از رفيق باب.امان!
هدفون
وقتی هدفون به گوش داری بايد يک جمله را دوسه بار بگويم تا متوجه بشوی.
هدفون تو را به دنيای ديگری می برد که من سهم کوچکی از آن دارم: گاهگاهی شعر خوانی تو با موسيقیای که نمی شنوم، متن وجود ندارد؛ چند واژه است فقط. وسری که با حس موسيقی درون گوش هايت تکان می خورد.پلک هايی بسته و لبخندی رضايت بخش.
راه می رويم.جمله ای می گويم.عبارتی خنده دار.نگاهت می کنم که لبخندت را ببينم.می بينم.آن جا گوشه لبت نشسته.اما..صبر کن....چرا لبخندت تمام نمی شود؟ آه سيم هدفون را ديدم.تو اصلا نشنيده ای.
راه حلی دارم: يک سيم در گوش من ،يک سيم در گوش تو.کمی پيش می رويم.با تکان کوچکی سيم ها می افتند.يادم نبود که سرعت قدم هایمان يکنواخت نيست.
راه حل ديگری هم هست :من هم هدفون به گوش داشته باشم.هدفون شخصی خودم را.اما اين يکی هم شکست می خورد.گوش هايم.گوش هايم دارند خفه می شوند.
چرا حس می کنم توی اين نوشته رگه هايی از خود خواهی من ريشه دوانده؟ تو به خاطر من است که صدای موسيقی را بلند نکرده ای.وگرنه چه کسی است که دلش نخواهد موسيقی از در و ديوار خانه اش ببارد؟و اکتفا کند به يک جفت سيم؟چقدر حق اعتراض و يا حتی شکايت دارم؟
فکر می کنی بتوانم به لبخند رضايت بخشت که از جادوی سيم ها بر می آيد قناعت کنم؟
جروبحث خانوادگی(من با من):
کامپيوتر را خاموش کن اگر نمیشود ،کابل اينترنت را بکش، اگر باز هم نمی شود، حداقل به سايت های خبری اکتفا کن.وبلاگ نخوان.سراغ اورکات و آن يکی سايت جنگیيه(قزاق؟) نرو.اگر همه اين کارها را کردی تو را به جان گلدان قرمز خانه ات وبلاگ خودت را باز نکن.اگر اين يکی هم نمی شود، سراغ آن نشان آبی کوچک(ندستات؟) نرو.نرو.نرو.
مثل بچه آدم برو سراغ آن جزوه بنفش رنگ که تا به حال لايش را هم باز نکرده ای.برو تمرين آن يکی درس را انجام بده.هنوز سه تا کتاب مانده با يک سری متن سخت آخر جزوه آبی رنگ که نخوانده ای.سر يکی از کلاس های تمرين هم که تا به حال پايت را نگذاشته ای.وقتی نمانده.آهای با تو هستم.اردیبهشت است که باشد.به جای غرق شدن در رويا از فرط زيبايی متن شکسپير(رويای نيمه شب تابستان) ،برو تفيسر ها و نقد های مربوطه را بخوان.سر امتحان نمی پرسند که شما چقدر برای اين متن غش و ضعف کرده ايد.بايد بتوانی خيلی اديبانه و مستند راجع به آن بنويسی و نظر دهی.بجنب.يک ماه و يک هفته مثل برق می گذرد.اپرا و جيم جارموش را فراموش کن.اين جا مثل ايران نيست که يک هفته برای امتحان ها وقت داشته باشی و آن يک هفته بشوی روح سرگردان يک بولدوزر که کتاب ها را می تواند در طول بيست و چهار ساعت (با احتساب بيدار ماندن های شبانه) بخواند و مساله حل کند.اينجا از آن خبرها نيست.از همين الان شروع کن.شروع کن.شروع کن.
من از من فرار می کند.گوش هايش را می گيرد که ديگر غرغر های من را نشنود.دلش شور می زند،
من کمی قصد دارد جدی بشود.(کدام من؟)
معرفی فيلم:
قهوه و سيگار- کارگردان: جيم جارموش (۱۹۸۶-۲۰۰۳) اعداد داخل پرانتز سال شروع و پايان فيلم را نشان می دهند.
وين نشينان عزيز هفته فيلم جيم جارموش را از دست ندهيد.
تهران نشينان عزيز کتاب گفتگو با جيم جارموش همين بغل گوشتان توی نمايشگاه کتاب در حال پخش است.به نظر کتاب جالبی می رسد از دور.بخريد و بخوانيد و بعدبگوييد که از نزديک هم خوب است يا نه.
اپرا
سه ساعت توی صف بوديم برای قسمت ارزان و ايستاده اپرا.بليت که خريديم ،به صف شديم و رفتيم جا گرفتيم.همه که جا شدند، گفتند تکه نخی و يا دستمالی به ميله ها گره بزنیم تا جايمان محفوظ بماند(بليت ها شماره نداشت).نخ هارا گره زديم .بعد رفتيم بيرون ، قهوه خورديم و راهپيمايی کمونيست ها را ديديم که تی شرت ضد امپرياليست می فروختند و شب نامه پخش می کردند.باران گرفت.برگشتيم توی سالن.رفتيم سر جايمان بايستيم که ديديم ای دل غافل ! زوج جوانی نخ هايمان را پاره کرده اند و مشعوف و خندان سرجايمان ايستاده اند.گفتيم اينجا جای ما بود.گفتند نه نبود .کمی بر و بر نگاهشان کرديم.بعد دوتا از هم وطن های خودشان شروع کردند به جرو بحث کردن با آنها که اينها (يعنی ما )راست می گويند.ما هم سرمان را تند تند تکان می داديم و تاييد می کرديم.زوج جوان لجباز از جايشان تکان نمی خوردند.خانم و آقای اتريشی صدايشان را بالا بردند و زوج جوان را تهديد کردند.آقای اتريشی می گفت صد سال است که اين قانون در اپرای ما در حال اجراست و ما اجازه نمی دهيم که شماها يک شبه آن را فاقد اعتبار کنيد.زوج جوان دندان هايشان را به هم فشار دادند و نگاه خشنی به ما انداختند.آقا و خانم اتريشی داد زدند اگر نرويد پليس را صدا می کنيم.آن ها جم نخوردند.اتريشی های مهربان يک هو با هم داد زدند :پليس !پليس! پرده روی سن داشت آرام بالا می رفت.مامور انتظامات سالن آمد و زوج جوان را به زور بيرون برد.ما هم رفتيم سر جايمان ايستاديم و ذوق زده از آنچه که ديده بوديم، به صحنه نمايش چشم دوختيم.
اين نوشته را آرش اخوت ششم آوريل امسال نوشته.با ياد مادرش.امروز خيلی اتفاقی وبلاگش را می خواندم که اين نوشته ميخکوبم کرد:
«بابا می گفتند گاهی بودن، آمدن و رفتن کسی را در خانه احساس می کنند. گاهی چیزی جابهجا شده است یا چیزی جاییست که مطمئناند خودشان آنجا نگذاشتهاند یا حتا چیزی را جایی می یابند که میدانند هیچوقت در خانه نبوده است. چند روز پیش به من تلفن کردند و گفتند: تو آمده بودی خانه؟ گفتم: نه. گفتند: دیروز عصر که به خانه رفتم، یک نارنج نصف شده روی کابینت آشپزخانه بود. نصفیش خورده شده بود و فقط پوستش بود و نصفیش، تفالهی بی آب بود
اینها مثل آن برق چشمیست که در آینهی تاریک ما را نگاه می کند. اینها مثل نسیمیست از پیچ و تاب دامنش، وقتی در لحظهای از لحظات غفلت ما، از کنارمان میگذرد. اگر آن خانه را رها کنیم و به جای دیگری برویم، آیا با ما می آيد؟»
همين الان درشکه عروس و دامادی از خيابان فرعی ما گذشت.تلق تلق سم ضربه اسب ها روی آسفالت خيس از باران امروز، آن قدر هيجان انگيز و گوشنواز بود که درحين هجوم آوردن برای ديدن نوستالژی عبور کننده از زيرپنجره مرتفع خانه مان ،دچار کشيدگی عضلات شانه و گردن شدم.

