دوشنبه

ظهر:

نصف راه را دويده ام با اين حال کمی دير می رسم، کلاس شلوغ است.مجبورم صندلی اضافی بياورم و خودم را گوشه ای جا دهم.تقسيم می شويم به گروه های سه نفری برای بحث کردن راجع به متون.دختر کناری من نيم‌چه لبخندی به لب دارد.آن يکی اما زورش می آيد نگاهم کند چه برسد به حرف زدن.يکی دوبار نظرم را می گويم.هر دو بار هم درست است.با اين حال فرقی به حال کسی نمی کند.ترجيح داده اند ناديده‌ام بگيرند.

بعد از ظهر:

نشسته ايم روی نيمکتی‌در حياط دانشگاه.هوا گرم است و شرجی.پشت سرمان يکی دو نفر با مايو دراز کشيده اند روی چمن‌ها و آفتاب می گيرند.کتاب می خوانند و آب ميوه می نوشند.ما هم آسوده‌ايم روی اين نيمکت.کمی گفت و گو.خنده و سرخوشی.وعده به کتاب‌خانه.

بعد از بعداز ظهر:

استاد بلايی سر عينکش آورده و بدون عينک هم خوب نمی بيند.چشم هايش را تنگ می‌کند گاهی.پيتر دوسه صندلی آن طرف تر نشسته.پنج دقيقه تنفس می دهد استاد.تنفس ؟ اين کلمه دارد ريشخند می زند.در واقع پنج دقيقه دود است.می گويد به اندازه دود کردن نصف سيگار برويد و زود برگرديد.پيتر برايم توضيح می دهد که دوره‌اش تمام شده و دارد يک سری مفاهيم پايه را حفظ می کند.من هنوز شروع هم نکرده ام.

عصر:

سيليری گاسه، شماره بيست و چهار.در را باز می کنيم.آدرس همين است اما شماره واحد را نمی دانيم.زنگ می زنم.پيغام گير پيغام می خواهد.قطع می کنم و دوباره.بالا می رويم.پايين می آييم. بيرون خانه می مانيم و ته کوچه را نگاه می کنيم.قال گذاشتن را همين جوری می نويسند ،نه؟

بعد از عصر:

در راه برگشت به خانه.منتظريم چراغ عابرسبز شود.بادمثل اسب سرکشی ناگهان بر دوپا بلند می شود .گرد و خاک و قاصدک های نصفه‌نيمه را به هوا بلند می کند.ازقاصدک نه اما از گرد و خاک بی نصيب نمی مانم.چشم هايم می سوزد.رعد و برق می زند.ترن شلوغ است.سوار می شويم.پشت سر دختری صورتی و معشوقش می نشينيم.رگبار است.می بارد.سيل آسا می بارد.دخترصورتی سرش را پشت پسر پنهان می کند، بوسه اش را هم.پياده می شويم و چترم را چهار دستی می گيريم که باد نبردش و باران خيسمان نکند.تا در خانه می دويم.می خنديم.خيس شده ايم.

شب:

کتاب را باز می کنم.شخصيت های نمايش‌نامه در چند صفحه اول به طور صعودی تعدادشان زياد می شود.گيج شده ام.دوباره برمی گردم صفحه اول.اين جوری نمی شود .بايد ليستی از اسم ها و نقششان بنويسم.قلم و کاغذ برمی دارم.چشم هايم هنوز می سوزد.کتاب صد صفحه است.صفحه سيزدهم باز می ماند و به چهارده نمی رسد.مداد و پاک‌کن هم رويش.من کجا هستم؟ جلوی آينه.مشغول کشف گرد و خاک در چشم های مبارک.

بعد از شب:

بعد از شب ندارد ديگر.دوشنبه تمام شد.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

لوگوی عکس هايم در سايت فليکر را گذاشته ام سمت راست وبلاگ، زير لوگوی پرشين بلاگ.يک جورهايی فوتو بلاگ کوچک من است.چون آخرين عکسی را که گرفته ام نشان می دهد و می توانيد با کليک روی آن ،خود عکس را در اندازه بزرگ ببينيد.

فليکر سايت خيلی جالبی است.اگر دوربين ديجيتال داريد حتما عضو اين سايت بشويد و آلبوم عکس هايتان را به همراه ديگران تماشا کنيد.می توانيد برای عکس هايتان توضيح بنويسيد و آن ها را در گروه های مختلف قرار دهيد ، راجع به عکس هايی که بقيه می گيرند نظر دهيد و نظر بقيه را در مورد عکس هايتان بخوانيد.خيلی از افرادی که در فليکر هستند عکاس حرفه ای نيستند و لحظه های معمولی زندگی شان را به تصوير می کشند.همين است که ترس ورود به دنيای فليکر را کاهش می دهد.

عکس امروز: انتظار در ايستگاه مترو

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

ديشب

با عروسک های خيمه شب‌بازی والس می رقصيدم

امشب

به ظرف های شسته شده و سکوت آش‌پزخانه خيره شده ام

                                                                    باران می بارد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

چند روز پيش ديدم سبد ميوه روی ميز به حال بدی افتاده.ميوه ها داشتند نفس های آخرشان را می کشيدند و از فردايش قرار بود شروع کنند به فاسد شدن.من هم حوصله خوردنشان را نداشتم، رغبتی هم برنمی انگيختند با آن پوست های پلاسيده شان.کمی فکر کردم* و قابلمه کوچکی را از آب و کمی شکر پر کردم .پوست ميوه ها را گرفتم و تا آب و شکر بجوشد و غليظ شود آن ها را برش های مقطعی نازک دادم(خيلی مهندسی شد!). بعددستمال پارچه ای تميزی پهن کردم روی چند ورق روزنامه و ميوه های خيس شده در شيره را مرتب چيدم رويشان.

تا چند روز ديگر آجيل ميوه مان حاضر است.عذاب وجدان من هم از اسراف تبديل شده به انتظاری کوچک و شادی بخش.

*پيوست:امتياز تجاری يا پتنت اين کار متعلق به مادربزرگ های ايرانی است.محصولات مشابه:لواشک، آلبالو  و انجير و توت خشک، انواع برگه هلو و زردآلو.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

هدفون

وقتی هد‌فون به گوش داری بايد يک جمله را دوسه بار بگويم تا متوجه بشوی.

هدفون تو را به دنيای ديگری می برد که من سهم کوچکی از آن دارم: گاه‌گاهی شعر خوانی تو با موسيقی‌ای که نمی شنوم،  متن وجود ندارد؛  چند واژه است فقط. وسری که با حس موسيقی درون گوش هايت تکان می خورد.پلک هايی بسته و لبخندی رضايت بخش.

راه می رويم.جمله ای می گويم.عبارتی خنده دار.نگاهت می کنم که لبخندت را ببينم.می بينم.آن جا گوشه لبت نشسته.اما..صبر کن....چرا لبخندت تمام نمی شود؟ آه سيم هدفون را ديدم.تو اصلا نشنيده ای.

راه حلی دارم: يک سيم در گوش من ،يک سيم در گوش تو.کمی پيش می رويم.با تکان کوچکی سيم ها می افتند.يادم نبود که سرعت قدم هایمان يکنواخت نيست.

راه حل ديگری هم هست :من هم هدفون به گوش داشته باشم.هدفون شخصی خودم را.اما اين يکی هم شکست می خورد.گوش هايم.گوش هايم دارند خفه می شوند.

چرا حس می کنم توی اين نوشته رگه هايی از خود خواهی من ريشه دوانده؟ تو به خاطر من است که صدای موسيقی را بلند نکرده ای.وگرنه چه کسی است که دلش نخواهد موسيقی از در و ديوار خانه اش ببارد؟و اکتفا کند به يک جفت سيم؟چقدر حق اعتراض و يا حتی شکايت دارم؟

فکر می کنی بتوانم به لبخند رضايت بخشت که از جادوی سيم ها بر می آيد قناعت کنم؟

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

جروبحث خانوادگی(من با من):

کامپيوتر را خاموش کن اگر نمی‌شود ،کابل اينترنت را بکش، اگر باز هم نمی شود، حداقل به سايت های خبری اکتفا کن.وبلاگ نخوان.سراغ اورکات و آن يکی سايت جنگی‌يه(قزاق؟) نرو.اگر همه اين کارها را کردی تو را به جان گلدان قرمز خانه ات وبلاگ خودت را باز نکن.اگر اين يکی هم نمی شود، سراغ آن نشان آبی کوچک(ندستات؟) نرو.نرو.نرو.

مثل بچه آدم برو سراغ آن جزوه بنفش رنگ که تا به حال لايش را هم باز نکرده ای.برو تمرين آن يکی درس را انجام بده.هنوز سه تا کتاب مانده با يک سری متن سخت آخر جزوه آبی رنگ که نخوانده ای.سر يکی از کلاس های تمرين هم که تا به حال پايت را نگذاشته ای.وقتی نمانده.آهای با تو هستم.اردی‌بهشت است که باشد.به جای غرق شدن در رويا از فرط زيبايی متن شکسپير(رويای نيمه شب تابستان) ،برو تفيسر ها و نقد های مربوطه را بخوان.سر امتحان نمی پرسند که شما چقدر برای اين متن غش و ضعف کرده ايد.بايد بتوانی خيلی اديبانه و مستند راجع به آن بنويسی و نظر دهی.بجنب.يک ماه و يک هفته مثل برق می گذرد.اپرا و جيم جارموش را فراموش کن.اين جا مثل ايران نيست که يک هفته برای امتحان ها وقت داشته باشی و آن يک هفته بشوی روح سرگردان يک بولدوزر که کتاب ها را می تواند در طول بيست و چهار ساعت  (با احتساب بيدار ماندن های شبانه) بخواند و مساله حل کند.اينجا از آن خبرها نيست.از همين الان شروع کن.شروع کن.شروع کن.

من از من فرار می کند.گوش هايش را می گيرد که ديگر غرغر های من را نشنود.دلش شور می زند،

من کمی قصد دارد جدی بشود.(کدام من؟)

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

معرفی فيلم:

قهوه و سيگار- کارگردان: جيم جارموش (۱۹۸۶-۲۰۰۳) اعداد داخل پرانتز سال شروع و پايان فيلم را نشان می دهند.

 

وين نشينان عزيز هفته فيلم جيم جارموش را از دست ندهيد.

تهران نشينان عزيز کتاب گفتگو با جيم جارموش همين بغل گوشتان توی نمايشگاه کتاب در حال پخش است.به نظر کتاب جالبی می رسد از دور.بخريد و بخوانيد و بعدبگوييد که از نزديک هم خوب است يا نه.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

اپرا

سه ساعت توی صف بوديم برای قسمت ارزان و ايستاده اپرا.بليت که خريديم ،به صف شديم و رفتيم جا گرفتيم.همه که جا شدند، گفتند تکه نخی و يا دستمالی به ميله ها گره بزنیم تا جايمان محفوظ بماند(بليت ها شماره نداشت).نخ هارا گره زديم .بعد رفتيم بيرون ، قهوه خورديم و راهپيمايی کمونيست ها را ديديم که تی شرت ضد امپرياليست می فروختند و شب نامه پخش می کردند.باران گرفت.برگشتيم توی سالن.رفتيم سر جايمان بايستيم که ديديم ای دل غافل ! زوج جوانی نخ هايمان را پاره کرده اند و مشعوف و خندان سرجايمان ايستاده اند.گفتيم اينجا جای ما بود.گفتند نه نبود .کمی بر و بر نگاهشان کرديم.بعد دوتا از هم وطن های خودشان شروع کردند به جرو بحث کردن با آنها که اينها (يعنی ما )راست می گويند.ما هم سرمان را تند تند تکان می داديم و تاييد می کرديم.زوج جوان لجباز از جايشان تکان نمی خوردند.خانم و آقای اتريشی صدايشان را بالا بردند و زوج جوان را تهديد کردند.آقای اتريشی می گفت صد سال است که اين قانون در اپرای ما در حال اجراست و ما اجازه نمی دهيم که شماها يک شبه آن را فاقد اعتبار کنيد.زوج جوان دندان هايشان را به هم فشار دادند و نگاه خشنی به ما انداختند.آقا و خانم اتريشی داد زدند اگر نرويد پليس را صدا می کنيم.آن ها جم نخوردند.اتريشی های مهربان يک هو با هم داد زدند :پليس !پليس! پرده روی سن داشت آرام بالا می رفت.مامور انتظامات سالن آمد و زوج جوان را به زور بيرون برد.ما هم رفتيم سر جايمان ايستاديم و ذوق زده از آنچه  که ديده بوديم، به صحنه نمايش چشم دوختيم.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

اين نوشته را آرش اخوت ششم آوريل امسال نوشته.با ياد مادرش.امروز خيلی اتفاقی وبلاگش را می خواندم که اين نوشته ميخکوبم کرد:

«بابا می گفتند گاهی بودن، آمدن و رفتن کسی را در خانه احساس می کنند. گاهی چیزی جابه‌جا شده است یا چیزی جایی‌ست که مطمئن‌اند خودشان آن‌جا نگذاشته‌اند یا حتا چیزی را جایی می ‌یابند که می‌دانند هیچ‌وقت در خانه نبوده است. چند روز پیش به من تلفن کردند و گفتند: تو آمده بودی خانه؟ گفتم: نه. گفتند: دیروز عصر که به خانه رفتم، یک نارنج نصف شده روی کابینت آشپزخانه بود. نصفیش خورده شده بود و فقط پوستش بود و نصفیش، تفاله‌ی بی آب بود
این‌ها مثل آن برق چشمی‌ست که در آینه‌ی تاریک ما را نگاه می کند. این‌ها مثل نسیمی‌ست از پیچ و تاب دامنش، وقتی در لحظه‌ای از لحظات غفلت ما، از کنارمان می‌گذرد. اگر آن خانه را رها کنیم و به جای دیگری برویم، آیا با ما می آيد؟»

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

همين الان درشکه عروس و دامادی از خيابان فرعی ما گذشت.تلق تلق سم ضربه اسب ها روی آسفالت خيس از باران امروز، آن قدر هيجان انگيز و گوش‌نواز بود که درحين هجوم آوردن برای ديدن نوستالژی عبور کننده از زيرپنجره مرتفع خانه مان ،دچار کشيدگی عضلات شانه و گردن شدم.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

يکی از راه ها برای تحمل زندگی، غرق شدن درادبيات است:

                                     انگار در جشنی جاودانه شرکت کردن.

                                                                                  «فلوبر»

اين جمله فلوبر را سال ها پيش بر تکه کاغذ کوچکی نوشته بودم و چسبانده بودم به ديوارک کتاب‌خانه ام.تکه کاغذ بعدها موقع بسته بندی و گذاشتن وسايلمان توی جعبه ها و کارتن ها، گم شد.الان دلم هوايش را کرده.آن تکه کاغذ عزيز برای من فقط يک تکه کاغذ نبود، خواندنش و نگاه کردن به آن ،جای يک نخ سيگار و يا قرص های آرامش بخش و يا نمی دانم مديتيشن و يوگا و هر چه از اين دست را می گرفت.

                                                  

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

اين دختر همسايه روبرويی‌مان است.تازگی ها موقع غروب که می شود می رود بالای شيروانی شان ، لم می دهد و کتاب می خواند.يک جور سبک بالی توی اين رفتار هست که من را سحر می کند.مجبورم می کند که به جای شستن ظرف ها و يا سرو کله زدن با متن های مختلف درسی ، بروم و به خواندن در جستجوی زمان از دست رفته ادامه بدهم.وسط جلد اول هستم.عجله ای هم ندارم که زود تمام شود.يک جور هايی حتی دلم می خواهد کش بيايد خواندنش.خود پروست حدود سيزده سال طول کشيد تا آن را تمام کرد.فکر می کنم نشسته و ذره ذره نوشته.در جستجوی زمان از دست رفته، کتاب آرامش من است.از جمله جمله اش می توانم لذت ببرم و غرق روياهای بی پايان و زيبايی های ناب آن بشوم.درست مثل لحظه ای که فنجان چای معطر در دستم است و مزه مزه می کنمش.غرق در لذت ناب آن لحظه می شوم و آن لحظه خودش را در ذهن و زمان های گم شده و يا از دست رفته ام تکرار می کند.درست مثل خود پروست وقتی که مزه کلوچه خيسيده در چای يا زيزفون ، او را غرق در شادمانی دل انگيزی می کند که ريشه در خاطراتش دارد.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

روز اول ماه می را اقوام سلتی با برپا کردن آتش های بزرگ به نشانه احترام به فروغ جاويدان خورشيد و آغاز بهار جشن می گرفتند.

کمی بعد تر شايد چند صد سال بعد، جوانان اقوام آنگلوساکسون با جمع کردن گل و گياه های مخصوص اين روز از جنگل و تزيين کردن خانه هايشان با آنها جشن می گرفتند.به برکت طبيعت بارور و حاصلخيز و با اميد به نيک بختی و سلامت و در کنار هم بودن.

از آن دوران ،جشن گرفتن اين روز ،رسم اقوام انگليسی شد و تا امروز هم ادامه دارد.از مراسم اين جشن اين بود که دور درخت کويچ سفيد حلقه می زدند و می رقصيدند.بعد ها جای اين درخت را تيرک چوبی ماه می گرفت که به May Pole  معروف است و به سرش روبان های رنگی بلند  و گل های جنگلی می بندند و رقصندگان با در دست گرفتن روبان ها به دور تيرک می چرخند.

 

در دوران معاصر اقوام ايرانی جلای وطن کرده مقيم وين اين روز را با انجام کارهای عقب افتاده ای که در طول هفته انجام نداده اند و حالا تلنبار شده برای يکشنبه تعطيل ، جشن می گيرند.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

فقط من و ياهو هلپر بيدار هستيم.من رابينسون کروزوئه هستم.ياهو هلپر قرار شده خودش را به جای جمعه جا بزند.هرچه گفتم حداقل اسمت را عوض کن قبول نکرد.می گويد فکر می کنی جمعه و فرای‌دی و فرايتاگ همه شون يک کلمه است؟يعنی يک حقيقتی اون بيرون وجود داره و تصويرش افتاده روی غار و ما هرکدوممون يه اسمی روش گذاشته ايم؟ مثل منگ ها نگاهش می کنم و عينکم را که ليز خورده روی بينی ،با انگشت می برم سر جايش .می گويد : خب قبول اصلا فکر کن که اين ها هرکدوم يک اسمه برای اون واقعيت اصلی.برای اون روز به‌خصوص.خب چرا فکر نمی کنی که ياهو هلپر هم می تونه يه اسم ديگه تو همون رديف اسم ها باشه؟جواب می دهم:من که با اسم تو مشکلی ندارم.تو همونی هستی که قراره نقش همدم رابينسون رو بازی کنی.همونی که آخر های داستان می آيی و هيجانی به ماجرا می دهی.ياهوهلپر سرش را می خاراند.احساس می کنم کم کم دارم حوصله اش را سر می برم.شايد هم برعکس .به هر حال يکی از ما دارد حوصله اش سر می رود.به بطری های خالی نگاه می کنم که با موج بالا و پايين می روند. قرار نبود جمعه کلمه ای بتواند حرف بزند حالااين ياهو هلپر مغرور حرف که هيچ،  حاضر نيست از فلسفه بافی هايش دست بردارد.اسمش را هم که نمی خواهد عوض کند.می گويم آخر دلم را به چی تو خوش کنم؟حاضر جوابی اش حرف ندارد.توی چشم هايم نگاه می کند و می گويد: به صورت گرد و نورانی ام و به لبخند بی غل و غش‌ام.

آه کوچکی می کشم.بعد می نشينم کنار ياهو هلپر و هر دو با دست هايی حايل پيشانی به دور دست ها خيره می شويم.

پيوست:

ياهوهلپر آخرين فرد درليست ياهو مسنجر است که هميشه چراغش روشن است .

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

اين شعر يد اله رويايی بعد از مدت ها نخواندن يک شعر خوب، صبح اردی‌بهشتی ام را عطرآگين کرد.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

بی حوصلگی، بی اشتهايی، تنبلی، به خواب رفتن بی موقع و بيدار شدن در نيمه شب از عوارض بهار است يا پايين آمدن نسبت  گلبول های چای داغ به گلبول های قرمز و سفيد خون؟ 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

اندر اخبار مطبخ

اول

در اولين المپياد آشپزی ايرانی قرار است سيصد آشپز با هم رقابت کنند.رشته های مسابقه هم اين هاست:

آش، ماهي، جوجه كباب، قورمه سبزي، پيتزا، چيز برگر، ماكاروني، چلوكباب.

حالا بماند که از کی تا حالا پيتزا، چيزبرگر و ماکارونی غذای ايرانی به حساب می آيند همين که قرار است المپياد آشپزی برگزار شود کلی هيجان دارد.اگر قرار بود من رشته های مسابقه را تعيين کنم اين جوری می نوشتم:

آش(سوپ و حليم و آبگوشت را هم شامل می شود)،  انواع پلو،  خورش(ت؟)، کباب، کوفته، دلمه، کوکو،  سالاد و اردوور

دوم

خبر بعدی درباره اولين جشنواره آش ايرانی است.توی سايتشان می توانيد طرز طبخ انواع آش ها(البته فقط چند استان) را بخوانيد.فقط کاش کمی دقيق تر و پرحوصله تر می نوشتند و عکس آش ها را هم می انداختند .

سوم

خواندن خبرهايی از اين نوع که فقط مختص خودمان و فرهنگ خودمان است و  مربوط به شادی هايمان و نه غصه هامان  به من اميد می دهد و شادم می کند. 

حداقلش اين است که به روی خودم نمی آورم که کودک چهارساله ای رابه طرز خيلی مضحکی آب برده و يا چند نفر به تازگی اعتصاب غذا کرده اند و يا يک عده دارند فکر می کنند که ماها هفت سال بيشتر نداريم و اسم هايمان هم هانسل و گرتل است و همه اش وعده خانه شکلاتی می دهند. 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

امروز آشيما را توی مترو ديدم.گوگول هفت ساله موهايش را از ته زده بود و سونيای کوچک هم با کيف صورتی دخترانه اش دل از من می برد.آشيما بی قرار و زيبا دست بچه ها را گرفته بود.از گوگول پرسيد:« می خواهيم بريم کی رو ببينيم؟ »گوگول هم جواب داد :«بابا رو». اگر بار و بنديل هايم سبک تر بود ، همان ايستگاهی که قرار بود پياده شوند، دنبالشان راه می افتادم تا آشوک را هم ببينم.

پيوست:

آشيما،آشوک، گوگول و سونيا شخصيت های دوست داشتنی رمان هم نام هستند.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

گفتگوی شنيدنی راديو همبستگی سوئد با رضا قاسمی.

به گمان من رضا قاسمی يکی از جدی ترين و پرکارترين نويسنده های ايرانی است.آدمی که هياهوی الکی ندارد، حرف های کلی نمی زند و تئوری های روشنفکرانه صادر نمی کند.رضا قاسمی به درخت پرباری می ماند که از بار دانسته هايش سر خم کرده.فروتن است ، در حال آموختن است و راکد نمانده.تجربه گر است، طنز پرداز قهاری است و در کنار گرفتاری های ديگرش، سايت ادبی دوات را يک تنه و دقيق می گرداند.از الواح شيشه ای اش بسيار آموختم و همنوايی شبانه ارکستر چوب ها را از خواندنی ترين رمان های ايرانی سال های اخير می دانم .

رضا قاسمی خوب می نويسد و خوب می خواند و مهم تر از آن خوب می انديشد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

صدای ناقوس کليسا از جايی آن دور ها می آيد.دارم روی مانيتور کلمه ها را جابه جا می کنم و متنم را شکل می دهم.مرحله آخر است تقريبا.يعنی ويرايش نهايی.از آن حالت وحشتناک چند روز پيش که اصلا نمی دانستم چه بايد بنويسم در آمده.يک طرح کلی ريختم برايش.کمی اينترنت را بالا و پايين کردم.يک سری لغت های جديد مربوط به موضوع را ياد گرفتم و بعد چند جمله کليدی متنم را نوشتم.فکر کردم.کمی ديگر خواندم و دوباره بين اين چند جمله کليدی را با جمله های موجز تر و گاه موشکافانه تر پر کردم.همين جور آرام آرام شکلش دادم.مثل کوزه گری که اول يک کپه گل می گذارد روی چرخ کوزه گری اش .کمی به آن زل می زند . نگاهش می کند که به کدام فرم و شکل درش آورد.گردن کشيده باشد کوزه اش يا شکم دار و چاق باشد.دسته داشته باشد يا نه.بعد آرام چرخ را می چرخاند و حوصله می کند تا خميرش شکل بگيرد.خمير شکل گرفت و حالا دارم به سرو گوشش دستی می کشم و دور و برش را صاف و صوف می کنم.

آسمان نيمه ابری است.نيمچه نسيمی هم می وزد.دخترک همسايه روبرويی رفته روی شيروانی دراز کشيده.کتاب می خواند.ابرها از بالای سرش می گذرند.

بعد از ظهر يکشنبه تعطيل کش می آيد تا طعم تلخ چای سرد شده.تا خرماهای بی مزه روی ميز.تا فيلم کسالت بار وودی آلن که همان ده دقيقه اول خاموش می کنیم تلويزيون را.تا غصه هايم موقع خواندن اين متن که قاصدک مهربان برايم فرستاده بود.تا خنده هايم موقع خواندن نوشته جديد ابراهيم نبوی.

بعد از ظهر کشدار يکشنبه را ناقوس کليسا يی در دور دست طولانی تر کرده است.

دنگگگ گ گ.دنگگگ گ گ. دنگگگ گ گ گ....

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤

 

آن ها و اين ها

بالا بروم، پايين بروم، خواب هايم پر از آن هاست.شب ها نوبت آن هاست که به خوابم بيايند.روز ها نه.روزها به اين ها تعلق دارد.

شب ها دور هم جمع می شويم.می خنديم و گريه می کنيم.من باآنها  از پشت بوته های رز دست می دهم و صبح که می شود همه همه شان می روند.حتی يک لنگه دستکش يا دستمال گلدوزی شده و يا پاک کن کوچک هم جا نمی گذارند.يک نشانه که بشود در دست گرفت و بو کرد و اشک ريخت.

صبح ها اين ها می آيند.اين ها که می آيند مجبور می شوم واقعی باشم.خنده و گريه خيلی در کار نيست.يعنی چرا هست اما جوری نيست که شب ها دلم برايش تنگ شود.اين ها که می آيند خيلی کاری به کارت ندارند.در کنارشان هستی .روبرويشان نه.

روزها دلم برای آنها تنگ می شود.آن قدر که می خواهم زود شب شود و دوباره با آن ها باشم.ولی تا شب بشود خيلی مانده.مجبورم منطقی باشم.به کارهايم برسم.غذا بپزم و خودم را با کلمات مشغول کنم.کلمات و تصاوير آن قدر قوی هستند که بتوانند حواسم را دست کم تا مدتی پرت کنند.اما بعد که حوصله ام از دستشان سر برود باز می مانم من و آنها.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٤

 

ورق زدن دائرة‌المعارف و لغت نامه خوب هميشه برايم هيجان خاصی به همراه داشته.از اين به بعد می خواهم گاه گاهی واژه ها ، يا عبارت‌های هيجان انگيز و يا زيبا را اينجا بنويسم.

عبارت امروز: Lollipop Lady

Lollipop همان آب‌نبات‌چوبی خودمان است.حالا اگر گفتيد اين عبارت که معنی کلمه به کلمه آن می شود بانوی آب‌نبات چوبی يعنی چه؟

 

بانوی آب نبات چوبی در واقع به خانمی می گويند که شغلش متوقف کردن ماشين ها  است تا بچه ها بتوانند به راحتی از خيابان عبور کنند.نشان توقف که به همين منظور در دست دارد شکل يک آب‌نبات چوبی بزرگ است.اين عبارت را انگليسی زبان های بريتانيا به‌کار می برند.

به آقايی هم که اين شغل را داشته باشد می گويند:Lollipop Man

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤

 

داشتم کتاب Phonetics نوشته پيتر روچ را می خواندم که به يک جمله عجيب رسيدم.يک جمله خيلی معمولی که ناگهان برايم عجيب به نظر رسيد.بحث چگونگی توليد آواهای مختلف برای ادای کلمه ساده sand بود.اينکه چطور ماهيچه های مختلف بخش دهان و حلق و نای و کام به کمک هم می آيند تا يک صدای خيلی معمولی توليد شود...يکی يکی همه حروف را توضيح می دهد تا می رسد به حرف /d/ .

حالا جمله اي که توی پرانتز آمده بود و تخيل من را شديدا به کار انداخت:

You would not live very long if you stayed making the /d/ sound and did not start the flow of air again.

فکرش را بکنيد که چه راحت می شود خودکشی کرد.کافی است پنج دقيقه بگوييد :«د» !

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤

 

جرأت فروش آشنا نمی شناسيد؟

يک سبد جرأت ناب می خواهم بخرم.از نوع اعلايش!

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤

 

دکتر فوکس بد جوری حواس پرت و مظلوم است.سر کلاس موقع کار کردن با دستگاه  ميزجلويش که احتمالا از يک سری دکمه  تشکيل شده،هول برش می دارد.دکمه ها را اشتباه فشار می دهد و به جای اينکه مثلا نور سالن را بيشتر کند يکهو کل چراغ ها را خاموش می کند.يا موقع گذاشتن ترنس‌پرنسی ها سه چهار بار می چرخاندشان و دست آخر ورقه را پشت و رو می کند. بچه ها هم بلند بلند بهش می خندند.اصلا جوری شده که به محض ورودش به کلاس شروع می کنند به خنديدن ،انگار مضحک ترين موجود دنيا وارد شده.دکتر فوکس همان اول کار سرخ و سفيد می شود،تند تند عصر بخير می گويد و درس را شروع می کند.

توی راهرو دانشگاه که ببينی اش انگار شاگردت را ديده ای.با عجله بهت سلام می کند و لبخند می زند.بيست بار هم اگر در روز رودررو شويد، او است که برای سلام کردن پيش قدم می شود و لبخند هميشگی اش را هم فراموش نمی کند.

بيشتر دانشجوها از دستش شاکی اند.از بد درس دادنش و رفتار عصبی و نا آرامش.من يکی نه.البته موافقم که شيوه درس دادنش اصلا خوب نيست اما نمی توانم شکسپير خواندنش را ناديده بگيرم.

وقتی غزل های شکسپير را می خواند بايد باشی و ببينی.صدايش که نمی لرزد هيچ، آن قدر رسا و پر طنين می خواند که مو بر تنم سيخ می شود.انگار خود ويليام شکسپير کبير جلويم ايستاده و بداهه غزل می سرايد.  مصرع های موزون و واژه های مفخم نوازشم می کنند و نسيم بوستان های بريتانيای آن زمان را برايم به ارمغان می آورند.

پيوست:غزل شماره ۱۸

 Shall I compare thee to a summer's day?
Thou art more lovely and more temperate.
Rough winds do shake the darling buds of May,
And summer's lease hath all too short a date.
Sometime too hot the eye of heaven shines,
And often is his gold complexion dimmed,
And every fair from fair sometime declines,
By chance or nature's changing course untrimmed;
But thy eternal summer shall not fade
Nor lose possession of that fair thou ow'st,
Nor shall death brag thou wander'st in his shade
When in eternal lines to time thou grow'st.
     So long as men can breathe or eyes can see,
     So long lives this, and this gives life to thee.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤

 

اندر احوال مطبخ

کاسه شيشه ای خردلی رنگ را درسته انداختم توی سطل آشغال.از چند هفته پيش يک ترک کوچک پيدا کرده بود که روز به روز بزرگ‌تر می شد و امروز ديدم که رسيده به لبه ظرف.قبل از اين که دور بيندازمش خوب شستمش و آبش کشيدم.بعد هم با دستمال خشکش کردم.

راستش کاسه مان خاطرات خوبی را از سالادهای مختلف برايمان به جا گذاشته بود.حقش بود که  تميز و باشکوه بمیرد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤

 

به جای يک عالمه کار که بايد انجام بدهم امروز نشستم و فيلم فريدا را ديدم. فريدا کالو (خالو)Frida Kahlo را بعضی مهم ترين بانوی نقاش قرن بيستم می دانند.نقاش سوررئاليست مکزيکی که در نوجوانی در تصادفی تا دم مرگ پيش  می رود ولی زنده می ماند و تا پايان عمر از ناراحتی های جسمی که اين حادثه برايش به همراه داشته رنج می برد.اما شور زندگی  و نيروی عجيبی که در فريدا بود او را به دنيای رنگ ها می کشاند.آثار فريدا اغلب پرتره هايی از خودش است.چهره ای لاغر و کشيده و ابروهايی به هم پيوسته که شايد دست در دست هم داده اند تا مارا متوجه نگاه غمگين اما استوار نقاش کنند.گردن بند ها و گوش واره ها  ،گل های تازه که به تزيين موهای جمع شده اش می آيند،ميوه هاو برگ های حاره ای ،ميمون های بازيگوش ،و رگ و پی و قلب و آينه از عناصر غالب نقاشی های اوست.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤

 

کلاه ارغوانی به سرها(کاردينال ها) اعلام کردند که پاپ از دنيارفت.اگر درست فهميده باشم سنتشان يک جور هايی به تلقين دادن مردگان مسلمان در قبر شبيه است ،به نحوی ديگر اما:سه بار از او می پرسند که  آرام گرفته ای ؟و اگر جواب نيامد مرگش را اعلام می کنند.

خدايش بيامرزاد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤

 

پيرمرد نمی خواهد بيش از اين زنده بماند.عمرش به سر آمده و حالا دست از سرش بر نمی دارند اين مؤمنان شمع به دست ميدان سن پيتر.مدام برای بهبود حالش دعا می کنند و اشک می ريزند.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤

 

دره گل سرخ و تداعی های روز مره

فکر کنم روح سرگردان آستريد ليندگرن در من حلول کرده.اين روزها همه اش به يوناتان شيردل و برادر کوچکش که موهايی صاف و قهوه ای داشت فکر می کنم.چند روز پيش که در قابلمه خورش فسنجان را برداشتم ، قل قل آب و گردو های جاافتاده و تيره رنگ مرا به ياد مردابی انداخت که کاتلا در آن افتاد و مرد.امروز در ايستگاه مترو نزديک خانه مان يکی از سربازهای تنگيل را ديدم.مردی با کلاهی سياه  مثل کلاه‌خود بر سر.صاف صاف از کنارم گذشت و سوار قطار شد.عصر هم سنگ‌نوشته ای خواندم از دولت ژاپن که به بهانه دوستی با دولت اتريش هزار درخت گيلاس به پارک دانوب وين هديه کرده بودند.پارک دانوب هم در پلک زدنی شد دره شکوفه های گيلاس.

 

 

 راستش دلم بدجوری برای اين داستان تنگ شده...

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤

 

صبح‌گاه

کالسکه دوقلو ها را پدرشان هل می داد.خودش هم پشت سر شان می دويد.خيس از عرق .هی... هو...هی... هو...ورزش صبحگاهی.

دوقلوهای کوچک با لپ های گلی نشسته بودند و از تند رفتن کالسکه کيف می کردند.درخت ها را می ديدند و مرد و زن هايی را که می دويدند.پدر هم ورزشش را می کرد.

ما هم حواسمان پی درختچه های ليمو بود که شکوفه داده بودند.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

 

اول

خانه مان عيدی يک گلدان کوچک و يک تابلو هديه گرفت.حالا رزهای سفيد روی ميز نهارخوری می رقصند و دن کيشوت سوار بر اسبش بر ديوار سينه سپر کرده است.بيرون هم سنبل های بنفش و تخم مرغ های رنگی و خرگوش های عيد پاک همه جا ريخته.از بساط دست فروش ها بگير تا ويترين فروشگاه‌های لباس. نوروز ايرانيان و عيد پاک مسيحيان  و شم‌النسيم اعراب، بهانه ای بيش نيست برای جشن گرفتن تابش خورشيد.

 دوم

مامان ها آرامش خانواده اند

  به شاه بلوط‌ ها می مانند.

(با اجازه از شاعران محترم، شاملو و لورکا ، يک بند شعر را به دل‌خواه خودم تغيير دادم)

 سوم

آرام و بی سر و صدا بيست و پنج ساله شدم.به روی خودتان نياوريد که  سرعت عجيب اين شمارنده که تند و تند به اعدادش اضافه می کند می ترساندم.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤

 

می گويم عجب دنيای خوبی شده.به زور ياد آدم ها می اندازند که محبت کنند و آدم ها هم به زور محبت می کنند ديگر.يک نمونه اش اين تبريک های گروهی سال نو و مناسبت های مختلف.آدم به برکت اورکات و سايت های مشابهش، ليستی گروهی از دوستان و آشنايانش دم دست دارد و با دو تا جمله می تواند سال نو را به صورت عمومی تبريک بگويد و خيال خودش را راحت کند.يا همين تولد تبريک گفتن های اورکاتی و قزاقی که طرف از دو هفته پيش عکس و اسم دوستش را می بيند و يادش می افتد که تولد دوستش نزديک است.يادم می آيد يک بار يکی از دوستان يک ايميل گروهی به همه دوست هايش فرستاده بود با اين مضمون که در اين ماه مثلا آبان، آن قدر آدم متولد شده که من وقت نمی کنم به همه شان تبريک بگويم و اين پيغام تبريک گروهی را می فرستم تا هر کسی تولدش است تولدش مبارک باشد.

حکايت اين تبريک های گروهی سال نو هم از اين نوع است.به قول حامد انگار بالای خانه ات پارچه آويزان کرده باشی که سال نو مبارک باد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳

 

استاد درس پيش درآمدی بر مطالعات ادبی ،رولان بارت را آن قدر غليظ تلفظ می کند که من بيشتر می شنوم : غلام بارت.ش دون کيشوت را مثل ch آلمانی ادا می کند يعنی يک چيزی بين ش و ک .ژاک دريدا و ميشل فوکو هم شديدا فرانسوی می شوند و اگر گوش آدم به آواهای فرانسوی آشنا نباشد و کمی هم از موضوع درس پرت باشد، وحشت می کند که خدايا اين آدم ها ديگه کی اند.

دلخوشی ام اين است که در ايران به اندازه کافی اسم های اين بندگان انتلکتوئل خدا را شنيده ام.حالا اين که حرف حسابشان چيست و من چه قدر فهميده ام و اصلا فهميده ام يا نه که چه می خواسته اند بگويند،مبحث جدايی است.مهم اين است که به برکت روشنفکر بازی از نوع ايرانی اش ،وقتی استاد می گويد سوسور يا دريدا يا بارت مثل خيلی از اين موبور ها شش متر از جايم نمی پرم.... حداکثر سه متر می پرم!

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

تهران که بودم ، جمعه ها باد می وزيد . از شکاف باريک پنجره اتاق پشتی ناله کنان رد می شد و به زور می آمد توی اتاق.گشتی می زد.اگر می ديد کار به سرم ريخته که قدری می نشست و نگاهم می کرد .بعد خودش سرش را می انداخت پايين و از زير در اصلی می رفت بيرون.اگر کاری نداشتم، گاهی اوقات با هم می نشستيم و چايی می خورديم.کمی گپ می زديم و از پنجره قدی اتاق، تکان خوردن برگ های درخت گردو را تماشا می کرديم.گاهی آن قدر  حواسمان پرت درخت گردو می شد که  نور نارنجی خورشيد می افتاد رويش و برگهايش را ناگهان روشن می کرد و باد يادش می افتاد که ديرش شده است و با عجله بوسه ای به گونه ام می زد و می رفت.

اين جا که آمده ام شهر بادهاست.تا دلم بخواهد باد می وزد.بيشتر روزها هم می وزد اما فرقش اين است که پنجره های خانه مان کيپ کیپ اند.باد می آيد پشت پنجره، نگاهی به اتاق می اندازد ، بعد که می بيند نمی تواند بيايد توی اتاق،نااميد راهش را می کشد و می رود سفال های بام را تکان می دهد و سرو صدايی راه می اندازد که  نگو.گاهی اوقات هم می رود روی رأس شيروانی می نشيند و بعد قل می خورد و می آيد پايين و دوباره و چند باره اين بازی را ادامه می دهد.اگر يکشنبه نباشد، بعضی اوقات بچه ها و پيرزن های وينی را از زمين بلند می کند .پيرزن ها که با يک دستشان  کلاه هايشان را چسبيده‌اند مثل بادکنک های سبک در هوا چرخ می خورند .گاهی باد شيطنتش گل می کند و دست يکی از اين کوچولوهای موبور را می گيرد و می‌آورد پشت پنجره ما که طبقه پنجم هستيم.تق تق می کوبد به شيشه تا نگاه کنم چطور توانسته کاری کند که بچه قهقهه بزند.من اشاره می کنم که بچه را بگذارد پايين تا طوری‌اش نشود.باد بچه را تاب می دهد توی هوا و دوتايی می خندند.بعد نگاهی می کند به من و اين بار سه تايی می خنديم.

آن وقت خداحافظی می کند و می روند. 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

اينجا برلين نيست که خانه ادب و هنر هدايت داشته باشد.استکهلم هم نيست که نشر باران داشته باشد.وين است.يک خانه کتاب دارد البته .اما بوی تند سياست آنقدر درش پيچيده که عطر خوش ادبيات را کاملا از بين برده.نشريه ها و کتب ادبيات مهاجرت را تک و توک در خانه دوستان وين نشين ديده ام و در حسرت يک کتاب فروشی نقلی ادبی (فارسی )در اين شهر زيبا آه کوچکی هم کشيده ام.اين مدت هم که اينجا بوديم از اهل ادب اسماعيل خويی قرار بود شب شعر داشته باشد که آخرش هم برنامه اش جور نشد و نيامد .برنامه بعدی هم داستان خوانی عباس معروفی بود که ديروز عصر آمد و در همايش سه روزه ادبيات اسلام (کشورهای مسلمان نشين) قسمت هايی از سال بلوا و پيکر فرهادش را خواند.

 

 

امروز هم در روز دوم همايش مرجانه ساتراپی قرار است در ميزگردی صحبت کند.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳

 

به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن:

اول:

ما دوتا جا سوييچی داريم هر کدام به قد دو بند انگشت.يکی اش موش خاکستری رنگی است که زبانش را به شيطنت بيرون آورده و آن يکی يک اسب آبی قهوه ای رنگ با شکم بزرگ و پوزه بامزه اش.کليد های حامد را به موش وصل کرده ام و مال خودم را به اسب آبی. صبح موقع خداحافظی از دم در دادمی زند که اين خرگوشه مال منه ديگه ؟ اشتباه نبرمش يه وقت؟

حالا فکر می کنيد چند وقت است که اين دوتا جاسوييچی را داريم ؟ دو سه روز ؟ يک هفته ؟ نه .پنج ماهی می شود.

 دوم:

عدس ها را در آب خيسانده ام برای سبزه عيد، مدام می رود و می آيد و پيشنهاد می دهد که بی خيال سبزه شوم و تبديلشان کنم به عدسی.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳

 

گاهی اوقات يک چيزی خيلی مزه می دهد.يک لذت ناب.اسمش را می گذارم ناب چون از جنس بقيه لذت ها نيست.لذت ايستادن در قله برای من يک لذت ناب است.لذتی که به راحتی بدست نمی آيد و شرط به دست آمدنش زير پا گذاشتن هزاران لذت کوچک ديگر است: لذت رها کردن اين کار سخت، لذت آسودگی در بين راه و تن دادن به اين آسودگی و فراموش کردن قله...بارها پيش آمده برايم که موقع بالا رفتن از کوه لحظه هايی بوده که حاضر بودم ديگر بالاتر نروم.و آن نيرويی که به هر دليلی جلويم را گرفته و بالا کشانده ، شايد از جنس قدم کوچک بعدی بوده.و بعد يک قدم ديگر و بعد قدم بعدی و يک وقتی به خودم آمده ام و ديده ام بر قله ايستاده ام و آزاد و رها غرق لذت ناب شده ام.آسمان آبی بالای سرم و آرامش کوهستان.

امروز بعد از مدت ها هنگام شنيدن آهنگی که آوای مقدسی برايم دارد، حس کردم روی قله ايستاده ام .زير پا گذاشتن وسوسه گاز زدن به سيب سرخ ازلی ،آن هم در موقعيتی که بارها و بارها از جلوی چشمم گذشته بود ، حس فتح قله و ديدن آسمان آبی کوهستان را داد.

من هنوز هستم.و اين به اين معنی است که قله های بيشمار ديگری باقی است و نمايش سيب سرخ هم تا زمانی که من باشم ادامه دارد.اما دلم می خواهد که يک چيز را فراموش نکنم:

لذت ناب ايستادن بر قله.

 

 

                      
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

حالم خيلی بهتر است.خورشيد هم دست و دل‌بازانه می تابد اين روزها و باعث شده که همه خوش اخلاق باشند.از دکتر و خانمی که بليت حمل و نقل می فروخت گرفته تا پيرزنی که توی تراموا بالای سرم ايستاده بود و من هم با خاطره بدی که دفعه قبل برايم پيش آمده بود و نزديک بود از يکی از اين پيرمردهای اتريشی کتک بخورم ، سريع جايم را بهش تعارف کردم و البته چون خورشيد سخاوتمندانه می تابيد دعوتم را رد کرد و در پاسخ يک عالمه تشکر و لبخند و اظهار علاقه و ارادت به جيبم ريخت.

به هر حال چون حالم بهتر شده بود و چون خورشيد می تابيد و چون پيرزن ها خوش اخلاق بودند و چند تا چون ديگر راهی آمادئوس (بزرگترين کتاب فروشی زنجيره ای اتريش)شدم و روح و جسمم را به داشتن کتاب واقعا وزين و ارزشمندی مزين کردم.يک کتاب خيلی عالی که حراج نصف قيمت شامل حالش شده بود و همين که بالای سرش رسيدم مثل بچه کوچکی دست هايش را بلند کرد و گفت:بغلم کن.

حالا اينکه چه کتابی است و اسم و رسمش چی هست بماند.مهم اين است که الان روی کاناپه لم داده و منتظر است تا دوباره بروم خوش و بشی باهاش بکنم.

راستی فيلم های خوبی که اين اواخر ديده ام :

- سيلويا(داستان زندگی سيلويا پلات) - فليسيا فرشته من- قبل از غروب- ماهی بزرگ-

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

 

اين باکتری يا ويروس يا هر موجود ديگری که اسمش را نمی دانم چنان سخت به ريه هايم چنگ انداخته که به گمانم حالاحالاها بايد ميزبانش باشم.در اين بين گاه گاهی در استراحت بين دو نيمه مسابقه (يا جنگ بين سلول های ايمنی و ميکروبها) که تبم اندکی کم شده باشد کمی کتاب خوانده ام ،فيلم هم ديده ايم.گل های معرفت اريک مانوئل اشميت با ترجمه سروش حبيبی ،آخرين مصاحبه با بکت و اندکی هم مجله سمرقند شماره هفت را تورق کردم که تازه از ايران به دستم رسيده.

موقع آمدن از ايران يک سری از کتاب هايمان را گذاشته بوديم که بعدا برايمان پست کنند.من يک رمان چند جلدی را هم بينشان جا داده بودم.مجموعه ای که دو جلد اولش را خوانده بودم در ايران اما حالا که همه جلد هايش با رنگ های دل فريب کنج کتابخانه نشسته اند و با علم به اينکه نويسنده شان هم اغلب بيمار بوده و هوای سرد و مرطوب اذيتش می کرده و حال و روز خودم در دوران اين بيماری را هم  بی شباهت به او نمی دانم، از اول شروع کرده ام به خواندن اين رمان:

در جستجوی زمان از دست رفته-جلد اول: طرف خانه سوان

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳

 

اين داستانی که چند وقت پيش از آلمانی  ترجمه کرده بودم از امشب آمده روی پيشخوان سايت ادبی قابيل.اشکال و ايراد کم ندارد که بيشترش برمی گردد به کم تجربگی من و تا حدی هم کم تجربگی نويسنده جوانش که موضوع بکری را برای نوشتن انتخاب کرده اما يک جاهايی در پرورش دادن ايده اش ضعيف عمل کرده.حالا من بيشتر از اين نمی گويم تا خودتان اصل داستان را بخوانيد .فکر کنم اندکی پيش زمينه منفی ايجاد کردم با اين حرف ها برای خواندن داستان.نه ديگر.ماجرا آنقدر ها هم تلخ نيست!

اميدوارم از خواندنش لذت ببريد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

 

سهم من از  آفتابی که به دروغ و يا راست امروز بعد از ظهر نويد بهاران داده  و برف بام ها را آب کرده است ،بلعيدن لعاب به‌دانه هايی است که از ديشب تا حالا خوب خيس خورده اند و نه تلخ‌اند و نه شيرين و هيچ مزه ای هم ندارند اما نمی دانم چرا حس می کنم که اينها حلزون های له شده در فنجان‌اند.

کاش می توانستم کمی بيرون بروم و قدمی بزنم.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

برف می بارد.من مدهوش و شادان به پرندگانی  می نگرم که از دور دست می آيند.سودايی و چرخ زنان .  پرندگانی که عصرها می شود رد پروازشان را  در هفت پنجره دنبال کرد.در همه پنجره ها هستند.پرواز می کنند و اوج می گيرند و دور و نزديک می شوند.فوج فوج از کنار خانه مان می گذرند  ، بر فراز شيروانی ها چرخ می زنند و باکشان هم نيست که  برف همچنان  می بارد و بام ها را سفيد می کند.

 چای بابونه که تجويز سرفه ها و التيام بخش ريه ام است را سر می کشم و تب آلود و بيمار در جشن بيکرانی شرکت می کنم که ارنست همينگوی، فرهاد غبرايی،دسته پرندگان و برف برايم تدارک ديده اند.

 

 

پيوست: کتاب پاريس جشن بيکران ، نوشته ارنست همينگوی که عکسی از او را اينجا می بينيد(۱۹۲۱) ، مرحوم فرهاد غبرايی به فارسی برگردانده و نشر کتاب خورشيد همين امسال(۱۳۸۳) آن را در قطع جيبی چاپ کرده است.کتاب حال و هوای همينگوی پرکار در سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۶ را بازگو می کند.پاريس آن دوران، زندگی فقيرانه و سرشار از خوشبختی آن زمان ارنست جوان، اسکات فيتزجرالد و حال و روزش، مهمان نوازی های گرترود استاين ،عطش همينگوی به نوشتن و خواندن بسيار و نظمی که او خود را به آن عادت داده بود تا بتواند بنويسد، کافه ای که اغلب برای نوشتن به آنجا می رفت، و مطالعه ادبيات روس با کتاب هايی که از کتابخانه شکسپير و شرکا می گرفت، همه و همه به قلم  ارنست همينگوی بسيار خواندنی است.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

اتوبوس سواری روز يکشنبه ابری در دل جنگلهای لخت و پوشيده از برف حاشيه وين.برف سفيد و دست نخورده و درختان بيشمار و گهگاهی جاپای روباهی و يا حيوانی ديگر.من و حامد در کنار هم و اتوبوسی که آرام و بی صدا اين کوه کوچک را مارپيچ وار طی می کند و بالا می رود.گاه گاهی نگه می دارد.زوجی ژاپنی با کارت پستال های وين و نقشه شهر در دست، بعد پيرزنانی و آخر سر خانواده جوانی با دو کودک و سورتمه ای به دست سوار می شوند.به  تپه های جنگلی نگاه می کنيم .به کليسای سر راهمان و ناقوسی که طنينش در دشت پيچيده است.به کلاه های خنده داری که پيرزن های صندلی جلويی به سر گذاشته اند.به سگ سفيدی که در برف اين طرف و آن طرف می پرد و دونده ای که بالباس چسبان و تنگش سربالايی را  آهسته بالا می دود.

اما  برف، اين سپيدی بکر، تلالو آرامش بخشی دارد برایم و درختانی که رديف رديف جلو می آيند ، موج می زنند و آرام از هم پيشی می گيرند و يا آنهايی که جا می مانند و نگاهمان را به رديف بعدحواله می دهند.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

 

توی صف ايستاده ايم.جوان چهار شانه مصری هی می رود و می آيد.جايش توی صف درست پشت سر ماست.گفته جايش را برايش نگه داريم.نيم ساعت می گذرد.حالا آمده کنارمان ايستاده.با سوال کوچکی بحث را آغاز می کند و يکهو به خودمان می آييم و می بينيم که نيم ساعت است داريم باهاش بحث می کنيم.بر اين عقيده است که بهترين دين ، دين اسلام است و بهترين مسلمان ها هم در مصر هستند.بقيه دين ها هم مخصوصا مسيحيت يک مشت چرنديات بيشتر نيستند .استدلالش هم اين است که مسيحيان کارهای بد می کنند و مسلمانان نه.نيم ساعت ديگر می گذرد و من و دوستم هنوز نتوانسته ايم قانعش کنيم.يعنی قانع بشو نيست طرف.می خواهد با منطق زور به ما بفهماند که شب سفيد است.خسته می شويم.اين پا و آن پا می کنيم.به ساعت هايمان نگاه می کنيم.به ته صف و سر صف نگاه می کنيم.يک ساعت ديگر هم می گذرد.می پرسد چند بار قرآن خوانده ايم.جواب می دهيم که نشمرده ايم.می گويد که در عرض دو ماه شش بار قرآن را دوره کرده است.حالا بحث را عوض می کند.می خواهد ثابت کند که از من و دوستم مسلمان تر است.ادعايی نداريم.نوبتمان هم شده است و بايد برويم توی اتاق.جوان چهارشانه مصری اما اين بار برتری جسمانی خودش را هم ثابت می کند و تا بجنبيم روی صندلی مخصوص مراجعه کننده ها نشسته است و دارد مدارکش را نشان می دهد.

هاج و واج می مانيم.راستش بعد از دو سه ساعت ايستادن در صف و بحث کردن بالاخره فهميديم که نتيجه بحث چی شد و ...

چيزی نمی گوييم تا زودتر برود و  شرش کم شود.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳

 

آه والنتين قديس امروز روز تو است.

من از قلب های قرمز و هديه های مبتذل ويترين ها بيزارم.

اما ای والنتين قديس

امروز به يادت شمعی روشن خواهم کرد.

 

پيوست:والنتين قديس گويا کشيشی بوده در قرن سوم ميلادی.پس از فرمان امپراتور کلاوديوس دوم که امر کرده بود سربازان حق ازدواج ندارند، او مخفيانه دلدادگان را به عقد ازدواج هم در می آورد.پس از چندی رازش بر ملا شد و امپراتور  او را به زندان انداخت و سرانجام اعدامش کرد.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

 

منتظرم صبح شود ببينم باز کسی می‌آيد يا نه.الان که شب است.کورسوی  نوری هم ديده نمی شود از دور. جوشانده بابونه البته هست.ترومپت نواز تلويزيون هم دارد شب خوشی را به بينندگان هديه می کند.لپ هايش را باد می کند و می دمد. اما نمی تواند با اين کارها جلوی سرک کشيدن های  گاه و بيگاه من  به رنگ های زنده تابلو های شاگال را که صبح امروز ديدم ،بگيرد. به سبز و آبی اقيانوسی پس زمينه و زرد درخشانی که مثل موهبتی ناگهانی در گوشه نقاشی ها می درخشيد.به غزل‌های سليمان و طرح پنجره های رنگی  کليسا و اسحاقی که کشان کشان به قربانگاه می رفت.به فرشته هايی که بال هايی کشيده و بی شکوه داشتند و زنی که بر بستری از گل نشسته بود و خری که آن گوشه کنارها ويولن می زد.

 

 پيوست:قابل توجه وين نشينان گرامی، نمايشگاه آثار دهه پنجاه و شصت شاگال با عنوان اسطوره‌های کتاب مقدس تا بيست و هشتم ماه بعد در موزه آلبرتينا برقرار است.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۳

 

روی پل ايستاده بوديم و خيره به رودخانه.قايق ها می آمدند و از زير پايمان می گذشتند.نگاهشان می کرديم.از سر پيچ که کوچک بودند و جلوتر که می آمدند و بزرگتر می شدند و بعد هم خم می شديم تا لحظه ای را که از زير پايمان عبور می کنند از دست ندهيم.آن گاه نيم نگاهی به پشت سرمان و قايق هايی که ديگر رفته بودند.و بعد دوباره موج های نو و قايق هاي تازه رسيده ای با سرنشينان مغموم.پاروزن نداشتند هيچکدامشان.جريان ملايم رودخانه می بردشان.سرنشينان مغموم ، مردان و زنان خسته ای بودند که خوابشان برده بود.کسی از روی پل گفت:« اين رود را جادو کرده اند.جادوی خواب.» حرفش را باور کرديم و دوباره خيره شديم به زنان و مردان سيه چرده ای که لاغريشان مرا به ياد مرتاض‌های هندی می انداخت.قايق ها می آمدند دوتايی با هم و گاه تک و توک.

عصر که شد بر قايق بی سرنشينی نشستم.برای آنهايی که روی پل ايستاده بودند دست تکان دادم و چهره ام مثل بقيه رودسواران مغموم شد.جريان آب قايق را می برد و من مدام به اين فکر می‌کردم که چرا خوابم نمی برد. چرا... خوابم...ن..م..ی....

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

سکوت.صبح.نور مشرق بر پنجره شرقی.

سکوت.کمی قبل از ظهر.نور روی صورت من.نه آن قدر که چشم هايم را بزند.

سکوت.نور بعد از ظهر .کمی نارنجی . کمی پريشان حال.پخش برگلدان های‌مغربی‌من.

سکوت....شب....سکوت.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۳

 

بالاخره بعد از چند ماه جستجو دو جلد کتاب کميک Persepolis نوشته و طراحی مرجانه ساتراپی را در يکی از کتاب‌خانه های جنوب وين پيدا کردم و يک نفس تاآخرش خواندم.اين کتاب برنده بهترين کتاب کميک در نمايشگاه کتاب فرانکفورت (۲۰۰۴ )شده بود.حالت جدی و لحن تلخ مرجانه ساتراپی را در مصاحبه ای با او که همان موقع از شبکه Arte پخش شد خوب به يادم مانده.اين لحن تلخ و به هجوآميخته او همان لحن کتاب پرسپوليس است.با تصاويری سياه و سفيد .گاه خلاقيت های بديع و گاه پرگويی هايی که اندکی توی ذوق خواننده می زند.مانند تمام زندگی نامه های شخصی لحظه های تلخ و شيرين بسياری دارد هرچند که تلخی و سياهی گاهی اوقات آن قدر به اوج می رسید که ترجيح می دادم کتاب را ببندم و کمی بعدتر به سراغش بروم .نگاه نويسنده به ايران و محيط اطرافش هم به شدت تلخ و حاکی از بی اعتمادی است.نمی خواهم بگويم که فقط سياهی ها را ديده اما سفيدی ها و رنگ های ديگر را خيلی کم ديده و به تصوير کشيده.کتاب اما به‌شدت خواندنی است .و من بی صبرانه منتظر دوجلد بعدی اش هستم و مخصوصا جلد آخر که اسم هيجان انگيزی هم دارد:خوراک مرغ و آلو. اميدوارم ترجمه فارسی آن هم خوب از آب درآمده باشد .

 

دو کتاب ديگری که اين مدت خواندم يکی چه کسی باور می کند روح‌انگيز شريفيان بود و ديگری هم چناردالبتی منصوره شريف زاده.هر دو برنده جوايز ادبی اخير.چه کسی باور می کند حديث تنهايی زن مهاجری است که سال های کودکی و جوانی خود را به ياد می آورد و داستان زندگی اش را بازگو می کند .موضوع داستان موضوع نسبتا تازه ای بود برای رمان هايی که در ايران چاپ می شوند.می گويم نسبتا تازه چون اين موضوع مهاجرت و تقابل فرهنگی و جستجوی هويت و دوگانگی های بيشمار،به گمان من محور اصلی  ادبيات تقريبا تمام نويسندگان خارج از  کشور است.اما در ايران هنوز خيلی موضوع تکراری ای نيست.ضعف های نوشتاری کتاب کم نبود.ضعف شخصيت پردازی داستان، ضعف در ديالوگ ها ، ضعف در طرح روايی داستان و سوال های بسياری که پاسخ داده نمی شد . تک گويی های خطاب به رستم که از متن اصلی جدا بود هم  واقعا رنجم می داد.تلاش مضحکی بود برای تقليدی ناشيانه از پدروپارامو ی  رولفو که اصلا خوب از آب درنيامده بود.و بعد اين معشوق آسمانی که از کودکی به اندازه سر سوزنی گناه نکرده بود و هميشه خوب و معصوم بوده ، در حد همان تيپ مظلوم داستانی  باقی مانده بود و نشده بود  يک شخصيت داستانی . مرگ بی دليلش در آخر داستان هم اصلا به متن قصه نمی نشست هرچند که انتظاری از اين موجود آسمانی به جز مرگ نمی رفت.سرنوشت محتومش اين بود که خوب باشد و خيلی زود هم مثل همه خوب ها ی ديگرآن هم بی دليل بميرد و همين آسمانی‌ترش کند.آخر کتاب اما بد جوری دلتنگم کرد .از ضعف نوشتاری داستان که بگذرم بايد بگويم که با نظر قاصدک عزيز موافقم .به نظر من هم هر زن ايرانی که تنهايی را تجربه کرده حالا چه در ايران و چه خارج از ايران خوب است که اين کتاب را بخواند.

چنار دالبتی اما بهتر بود.هرچند که مرا ياد سووشون و جزيره سرگردانی می انداخت.مهندس همان سليم بود در قالب ديگر و بهرام ،همان مراد جزيره سرگردانی بود . صوفی و هستی هم سخت به هم شبيه بودند.چنار دالبتی هم به گمانم با آيين سووشون و نمادهای اسطوره ای جزيره سرگردانی شباهت بسيار داشت.با اين حال چنار دالبتی  خواندنی تر بود(در مقايسه با چه کسی باور می کند).با گفت گو ها و شخصيت پردازی قوی تر و زبان داستانی منسجم و پرداخته شده.جاپای تقليد را می شد ديد اما نو آوری هم بسيار داشت و کشش داستانی ماجراها آدم را می کشيد به دنبال خودش.چنار دالبتی را دوست داشتم.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

 

از آن روزها سال‌ها می گذرد.از آن روزها که دخترک کوچکی بودم و صدای آژير قرمز وحشت عالم را به جانم می‌ريخت.روزهايی که دست خواهر کوچکم را می گرفتم و  پله‌های زيرزمين را دوتا يکی پايين می دويديم و آن پايين  در تاريک‌روشن  زيرزمين دعا می کرديم.صدای بمب و موشک،صدای محکم و ترسناک آن گوينده راديويی که صحبتش را هميشه اين‌طور شروع می کرد:«شنوندگان عزيز! توجه فرماييد...» و از شروع عملياتی خبر می دادو  يا مبشر پيروزی تازه ای بود و يا پيام آور شکست.و برای من که کودکی بيش نبودم صدای کشدارش تنها ناقوس الهه جنگ بود. جنگ برای من تنها به اين صداها خلاصه نمی‌شد.من با جنگ بدنيا آمده بودم و از کودکی در سرزمين جنگ بزرگ شده بودم.به کمبودها و قحطی ها و مصيبت های اطراف،به کلمه شهيد،به صدای آهنگران،به ديدن ساختمان های جنگ‌زدگان،به آرم اخبار که سربازهارا موقع شليک خمپاره نشان می داد،به خاموشی‌های گاه و بيگاه،به کشيدن لاله های سه‌گوش سرخ در دفتر نقاشی‌ام،به رفتن به مجلس ختم و بهشت زهراو وحشتی که هربار از ديدن حوض پر از خون و پله‌پله آنجا به من دست می‌داد عادت نکرده بودم.راستش به جز اين نمی‌شناختم. عادت کردن يعنی به وضع جديد خو گرفتن .برای من وضع جديد معنايی نداشت.زندگی برايم از وقتی چشم به‌آن گشوده بودم همين بود و جز اين نبود.

بعد ها که بزرگ تر شدم و جنگ هم تمام شده بود کم کم رنگ های جديدی به دنيايم اضافه شد.هر چند ناهمگون و نابجا اما به هر حال رنگ ديگری بود.من  در دنيای رنگارنگی زندگی می‌کنم.کابوس‌هايم را اما هنوز از کودکی به همراه دارم.دنيای پيرامون من تغيير کرد.کابوس های من اما نه.وحشت کودکی ام، شب‌های بی شماری آرامش را از من گرفته است.هنوز هم در لايه های پنهانی وجودم طنيين مرگ‌بار ناقوس جنگ می‌لرزاندم.من بزرگ شده ام اما کابوس هايم به قوت خود باقی‌اند هنوز.می ترسم از اين‌که دوباره اين کابوس ها زنده بشوند و از خواب ها و روياهايم قدم به زندگی روزمره‌ام بگذارند.می ترسم از اين‌که برادر کوچکم که از جنگ هيچ نمی‌داند  و هزاران کودک ديگر به درد بی درمان من دچار شوند.به اين‌که کابوس‌های هولناکی را برای آينده‌شان(اگر آينده‌ای باشد اصلا) از دوران کودکی به يادگار ببرند.من می ترسم.من ...سخت... می ترسم.

 

پيوست:اين ها را بخوانيد:

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۳

 

اين کبوتر ها همسايه دائمی مان شده اند.تهران که بوديم پشت پنجره اتاق خواب لانه ساخته بودند.تا جايی که يادم است در سه دوره و هر بار سه جفت مختلف به اين لانه آمدند.بعد از اينکه کبوتر ماده روی تخم ها می نشست، آن يکی که نر بود ديگر نمی آمد.کبوتر مادر می‌ماند و تخم هايش.از ترس اينکه به لانه شان آسيبی برسد و يا مادرشان از ترس قالب تهی نکند پنجره را ديگر باز نمی کردم.شيشه پنجره هم از اين شيشه های مات گل‌دار بود.از اتاق می توانستم سايه‌اش را ببينم و صدايش را بشنوم.بعد که جوجه ها تخم‌هايشان را می شکستند.صدای جوجه ها هم می‌آمد.کمی که بزرگ می شدند مادره هم دنبال زندگی خودش می رفت.جوجه ها هم کمی بعدتر.و لانه خالی می شد.آن وقت می توانستم تا آمدن زوج بعدی لای پنجره را کمی باز کنم و نگاهی به لانه خالی بيندازم که پربود از پرهای کوچک خاکستری و فضله های خشک.جارو برقی می آوردم و تا جايی که به آشيانه صدمه نخورد اطرافش را  کمی تميز می کردم  و پنجره را می بستم تا يک روز که دوباره با صدای آشنای همسايه های جديد بيدار می شدم.يک بار هم يکی شان تخم هايش را رها کرد و ديگر بر نگشت.تا مدتی تخم ها بودند .دوتا تخم کوچک بيضی شکل.بعد نمی دانم خود کبوتر مادر برشان داشت يا کلاغ های باغ پشتی خدمتشان رسيدند.

اين جا هم که آمده ايم از هفته پيش  صبح ها يک جفت کبوتر می آيند پشت پنجره راهرو. کمی قربان صدقه هم می‌روند و بعد پرمی‌کشند.به گمانم دارند سبک سنگين می کنند ببينند محل لانه آينده‌شان اين جا باشد يا نه.مذاکره‌شان که هنوز نتيجه نداده.اگر جدی تر شد قضيه، خبرتان می‌کنم.

پيوست: راستی کسی می‌داند فرق کبوتر و کفتر و کفترچاهی و ياکريم چيه؟من به همه شان می گويم کبوتر .اگر کسی دقيق می داند بگويد تا ياد بگيرم.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

اين را قرار بود ديروز بنويسم که نشد،حالا امروز بخوانيد:

شصت و پنج سال پيش يعنی در ۲۴ ژانويه ۱۹۴۰ فيلم «خوشه‌های خشم»به کارگردانی جان‌فورد روی پرده سينما رفت. فيلمی که قحطی و گرسنگی سال‌های دهه ۱۹۳۰ را که به دوران Depression يا رکود مشهور است نشان می دهد  و زندگی  خانواده‌های کشاورز آمريکايی آن زمان را به تصوير می‌کشد.

فيلم‌نامه اين فيلم از روی رمانی به همين نام از جان اشتاين‌بک اقتباس شد که در ۱۹۳۹ منتشر شد.داستان  از اين قرار است که خانواده جاد به خاطر قرض های سنگينشان و فرسايش زمين مجبور می‌شوند دهکده شان در اوکلاهامارا ترک کنند .پدر و مادر با شش بچه قد و نيم‌قد و دامادخانواده و عمو(يا دايی) سوار اتومبيل قديمی و درب و داغانشان شده و در جستجوی نيک‌بختی راهی کاليفرنيا می شوند.در کاليفرنيا به ناچار با شغل های مختلف سرمی‌کنند .فقر و نداری  و خشم دست به دست هم داده تا جاييکه يکی از پسران خانواده به اسم تام( که نقشش را هنری فوندا بازی می کند) دست به آدم‌کشی می زند. داستان فيلم و رمان ،بحران ملودرامی از رويای آن موقع آمريکا يعنی پيش به سوی غرب را به تصوير می‌کشد.رويای واهی کسانی که به جای تلاشی دوباره برای بهتر کردن وضع زندگی‌شان،گروه گروه مهاجرت کردند.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳

 

دلتنگی که شاخ و دم ندارد.برای روزهای برفی تهران و تب و تاب جشنواره های  تئاتر وفيلم و موسيقی فجر و شور و شوقی که با آمدن بهمن به جان شهر می‌افتد دلم تنگ شده است.صف های شلوغ سينماها و پرده مخصوص جشنواره با روبان‌های رنگی اش.جشنواره موسيقی و گروه های موسيقی نواحی و خارجی و ...فکر کنم دوسال پيش بود که برنامه گروه افغانستان را ديديم توی سالن کوچک فرهنگ‌سرای نياوران.گروه پنج نفره‌ای بودند که دو تا ساز اصلی داشتند از خانواده دوتار منتها با دسته بسيار بلند حدود يک و نيم متر.از شروع برنامه‌شان ده دقيقه بيشتر نگذشته بود که سيم يکی از اين سازها پاره شد.نوازنده افغان تا آخر نيمه اول اجرايشان مشغول درست کردن سازش بود.بقيه گروه هم بدون او می زدند و می خواندند.آن قدر هم اعتماد به نفس داشتند که انگار اتفاقی نيفتاده.نمی دانم شايد هم به امکانات محدودشان خو گرفته بودند و پاره شدن يکی از سازهای اصلی شان برايشان عادی بوده.هر وقت ياد آن روز می افتم چهره سرخ شده و عرق‌ريزان جوان افغان می آيد جلوی چشمم. اين که سرش پايين بود و سيم تارش را می کشيد و وصله می زد.و اين که موسيقی خوش لهجه افغان هم بدون او و با تلاش دوستانش شايد بلند تر از قبل توی سالن پيچيده بود .

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳

 

رفته بوديم گراتس(Graz) .شهری که بعد از وين و سالزبورگ از مهمترين شهرهای اتريش است و گويا در سال ۲۰۰۳ لقب پايتخت فرهنگی اروپا را هم  به دوش کشيده .گراتس در واقع تغيير يافته کلمه gradec است که واژه‌ای اسلاوی است به معنای کوه کوچک.وجه تسميه آن هم برمی گردد به بعد از انقراض امپراتوری روم که گروهی از اسلاوها مجبور به مهاجرت می‌شوند وبعد در کنار کوه کوچکی ساکن می شوند و شهر گراتس فعلی را بنا می کنند. 

به گمانمان يک‌روز برای سير آفاق در چنين شهر کوچکی کافی و حتی زياد می آمد.اما موزه های مختلف و پارک‌ها و خانه‌های هنر و گالری‌های نقاشی‌اش بيشتر از حد تصورمان بود.

موزه نظامی شهر را دوستی توصيه کرده بود حتما ببينيم.بازديد ها هم به صورت گروهی  و به همراه راهنماانجام می ‌شد که دختری اتريشی بود وتنها سوالی که از گروه چهارپنج نفره ما کرد اين بود که  اهل کجاييد.از بقيه پرسيده بود و ما کمی دير رسيده بوديم.گفتم که ايرانيم.با خنده اشاره کرد به مرد ريشوی مسن کنار دستم و گفت:جالبه حالا دوتادشمن داريم توی گروه.به مرد مسن نگاه کردم و گفتم آمريکايی هستيد؟ و بعد از تاييد جواب در پاسخ به دختر اتريشی : نه ما با هم دوستيم.حوصله توضيح دادن اين نکته که حرف های سياسيون ما ربطی به احساس شخصی مان از دنيا ندارد را نداشتم.اما فکر می کنيد توضيح مرد آمريکايی برای توجيه دختر راهنما چه بود؟

کاين پروبلم(kein Problem) .يعنی مشکلی نيست.راستش اين حرف تا همين الان هم ذهنم را مشغول کرده.عبارت کاين پروبلم را آلمانی زبان‌ها وقتی به کار می برند که بخواهند به طرفشان بفهمانند مساله‌ای نيست که ناراحتشان کند.برايشان مهم نيست. به گمانم مرد آمريکايی no problem خودشان را به آلمانی ترجمه کرده بود.يعنی کنار می آيد با قضيه.يعنی آره ما با هم دشمنيم اما ککم هم نمی‌گزد.هرچه با خودم فکر می کنم بيشتر به اين نتيجه می رسم که  حرفش بوی دوستی که نمی‌داد هيچ،تاييدی هم بر دشمنی بود.نمی‌دانم شايد زيادی به کلمه ها و واژه ها حساس شده ام .شايد هم نژادپرستی به هر نوع و شکلش و با هر درجه شدتش اينجا آن‌قدربرايم پررنگ شده که هر چيز با ربط و بی ربطی را به نوعی به آن نسبت می دهم .نژادپرستی اينجا معنای گسترده تری دارد.فقط به تفاوت‌های نژادی و قومی محدود نمی‌شود.تبعيض گذاشتن و يا تحقير عقيده،باور،رنگ مو و چشم و پوست و مليت و قوميت و  خيلی چيزهای ديگر را هم دربردارد.آدم نژاد پرست هم لزومی ندارد حتما از دار و دسته کله‌پوستی ها باشد و يا حتما با تو کتک کاری کند و فحش دهد.نه به گمانم رفتارهای متمدنانه تری را هم می شود در اين قالب ريخت: 

بی‌اعتنايی توام با تحقير

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳

 

درک(التون)والکوت Derek (Alton) Walcott برنده جايزه نوبل ادبی ۱۹۹۲ نويسنده ای ‌است که به قول خودش بيشتر نقش ميانجی‌گری بين هنر و طبيعت، گذشته و آينده و به خصوص ميان فرهنگ‌های مختلف را بازی کرده است.او هفتاد و پنج سال پيش در ۲۳ ژانويه ۱۹۳۰ در خانواده دورگه ای اهل جزيره کارائيبی سنت لوسيا Saint Lucia به دنيا آمد و دوران تحصيلش را به سنت آن موقع اروپايی‌ها در مدرسه ای کاتوليکی گذراند.

اشعار غنايی و آثار دراماتيک والکوت از درهم تنيدن اسطوره‌های بومی با عناصر فرهنگی استعمارگرانی  که از انگليس،فرانسه،اسپانيا و هلند در تجارت برده های آفريقايی به کارائيب سهم داشتند بوجود آمده‌اند. با اين حال والکوت  تلاش روشنفکرهای کارائيبی را که  می خواهند ريشه های هويت خود را در آفريقای سياه بيابند، با ترديد می‌نگرد.والکوت در جامائيکا ادامه تحصيل داد و ساکن همانجا شد.درعين حال گهگداری در بوستون و لندن به کار تدريس می پرداخت.

آثار:

 In a Green Night (اشعار،۱۹۶۲)، The Castaway(اشعار، ۱۹۶۵)، تی‌جين و برادرانشTi-Jean and His Brothers (نمايش‌نامه،۱۹۷۰) ، زندگی ديگرAnother Life (اشعار،۱۹۷۳)،بزله گوی سويلThe Joker of Seville (نمايش‌نامه،۱۹۷۸)، وصيت‌نامه آرکانزاس (اشعار،۱۹۸۷)  The Arkansas Testament

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳

 

ديشب باد خانه مان را از زمين بلند کرد

من به ستاره ها نگاه می کردم

 که در قاب خالی پنجره‌مان می‌دويدند

 و ماه خسته که به گردشان نمی‌رسيد

قرار بود راهمان را گم کنيم

و سر ازمنظومه ديگری درآوريم

اما چانه زدن با باد بی‌فايده بود

درراه برگشت

 کمی شهاب‌سنگ‌ چيدم

و ديگر کلمه ای با باد سخن نگفتم

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳

 

گاه‌شمار ادبيات

تمایل به یک انقلاب  عدالت‌خواهانه در آمریکای لاتین متکی بر رابطه بین باورهای کاتولیکی و عقاید مارکسیستی بوده است. این در واقع مضمون یکی از اشعار غنایی ارنستو کاردنال است که امروز هشتادمین سالگرد تولدش را جشن گرفته است: او در 20 ژانویه 1925 در گرانادا (نیکاراگوئه) به دنیا آمد.بعد از گذراندن تحصیلاتش در زمینه ادبیات چند سالی به اروپا رفت.در 1957 برای رفتن به صومعه تراپیست ها(فرقه مرتاضان اهل سکوت.م)وارد آمریکا شد و در 1965 در ماناگوئه رسما کشیش شد.پس از سقوط دیکتاتوری سوموزا در نیکاراگوئه، در دولت چپ ساندینیست ها وزیر فرهنگ شد.

اشعار غنایی کاردنال به سنت آثار منظوم آمریکای شمالی نوشته شده اند. او آثار خود رادر قالب های نوشتاری گوناگونی مثل  قطعات هجایی ،وقایع نامه،نیایش و سرودهای مذهبی نوشته است که محتوایشان اغلب دارای مضامین سیاسی و تاریخی است.بیست و پنج سال پیش در 1980 توانست جایزه کتابفروشان آلمان را به خاطر«اخطار مقتدرانه مکتوب به عشق » ازآن خود کند.

آثار: ساعت صفر(اشعار،1960)،قطعات هجایی(اشعار، 1961) ، برای سرخ پوستان آمریکا(اشعار، 1969) دفتر خاطرات کوبایی(خاطرات، 1977) ، زندگی گمشده(خاطرات،1997)

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

 

گاه‌شمار ادبيات

  از 18 ژانویه 1882 ، سال روز تولد الن الکساندرميلنه تا امروز 123 سال می گذرد.او که در لندن به دنیا آمد بعدها پدر پسری به نام کریستوفر روبین شد و از 1906 تا 1914 با انتشار نشریه طنز پانچ به عنوان روزنامه نگار ، مقاله نویس،طنزپرداز و رمان نویس مشهور شد. مایه شهرت او در تمام دنیا در واقع برمی گردد به قبل از سال 1924 .یعنی زمانی که او مجموعه قصه های قبل از خواب برای کریستوفر روبین را با عنوان" وقتی که ما خیلی جوان بودیم درمی آورد.از دل این قصه ها شخصیت داستانی خرسی به نام پو  در کنار چند موجود دیگر پدید آمد.چند سال بعد کتاب "خرسی به نام پو" چاپ شد.پو قهرمان داستان توانسته بود با خوش قلبی و حواس پرتی اش نه تنها کودکان ، بلکه خوانندگان بزرگسال را هم مجذوب خود کند. درحال حاضر این کتاب و جلد دوم آن به نام " خداحافظی با پو" که در 1928 چاپ شد، از کتاب های کلاسیک ادبیات کودک در انگلستان به شمار می آیند.از آن موقع تا کنون شخصیت های داستانی بسیاری از حیوانات سخن گو و همین طور کریستوفر روبین های کوچولوی به وجود آمده‌اند تا مانند بزرگسالی که در لباس کودکان رفته ، هر موقع که لازم شد به کمک بیایند.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

گاهی خيلی زود دير می شود... تا دير نشده کاری بکنيم.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

در سوگواری ها  بيش‌تر گريه زنان را می بينم و سکوت مردان را.تصوير معمولی است. اما تاب  ديدن زنان سوگواری‌که سکوت کرده اند و مردان سوگواری که سر به گريبان دارند را ندارم.حزن عظيم خوابيده در اين تصوير را می‌بينيد؟

 

                      عکس از مجموعه عکس های فاجعه سونامی است.   
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

 گاه شمار ادبيات

تقریبا بیست و پنج سال پیش یعنی در سال  1980 فیلم "شوگان" بر پرده سینماها نشست.وقایع این فیلم در ژاپن فئودالی قرن هفدهم می گذرد و مبارزه دو مرد به نام های توراناگا و ایشیدو را به تصویر می کشد که بر سر بدست آوردن جای گاه شوگان ، بالا ترین مقام نظامی آن زمان،به رقابت برمی خیزند.جان بلک ثورن ملوان انگلیسی که کشتی هایش در قلمرو تورانا گاز غرق شده اند، بسرعت با فرهنگ ژاپنی خو می گیردو به عنوان اولین غیر ژاپنی می تواند صاحب لقب سامورایی شود و نفوذ فراوانی بدست آورد.با کمک او توراناگا که برضد دسیسه چینی های پرتغالی ها وارد عمل شده است نهایتا به رقیب خود پیروز می شود

فیلم پرهزینه شوگان (به کارگردانی جری لندن)براساس رمانی از جیمز کلاول(94-1924)  James Clavellساخته  شده است که در سال1975 به بازار کتاب آمد.رمانی که با توصیف دقیق و به تصویر کشیدن بی نظیر تاریخ ژاپن و طرح روایی مهیج خود خواننده را مسحور می کند.نویسنده آن که اصلیتی آمریکایی-استرالیایی دارد رمان های دیگری با مکان های داستانی عجیب نوشته است،که همه شان کما بیش جزو پرفروش ترین ها شدند.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

گاه شمار ادبيات

اينجا از چند ماه قبل از شروع سال نو بازار تقويم های موضوعی داغ می شود.از همان نوعی که ما در ايران درباره زنان و يا شاعران داريم منتها با طيف گسترده تری از موضوع و  رنگارنگی بيشتر صفحاتشان.از هنرپيشه های سينما و مشاهير جهان گرفته تا سگ و گربه و ابرشهرهای معروفی مثل پاريس،نيويورک.از موضوع های مربوط به جنبش زنان و فمينيسم گرفته تا تعاليم بودا و طالع بينی های چينی و موضوعات به ظاهر کم طرفدارتری مثل مزرعه داری و کشاورزی.يکی از همين تقويم ها هم امسال نصيب من شد.موضوعش هم ادبيات است.و خوبيش اين است که برای من از يک لحاظ تازگی دارد.آن هم اينکه نويسندگانی را که درباره‌شان نوشته و يا معرفی کرده اغلب در جامعه ادبی ايران ناشناخته‌اند و يا خيلی معروف نيستند.اسم خيلی هايشان را برای اولين بار می بينم.و بعضی هايشان را هم به علت ترجمه نشدن آثارشان در ايران فقط در حد يک نام می شناسم.با خودم فکر کردم که بد نيست اگر هر روز(البته تا جايی که بتوانم) اين متن های کوتاه را که در معرفی اين نويسنده ها و يا وقايع ادبی نوشته شده ، ترجمه کنم و لا به لای يادداشت های خودم در وبلاگ بگذارم.اين که  انتخاب اين نويسنده ها و قرار دادنشان در کنار هم بر اساس چه معياری بوده را نمی دانم، الان هم تازه هفده روز از سال نو ميلادی گذشته و به گمانم تا اواخر سال نتوانم قضاوت درستی داشته باشم.شايد هم به اين نتيجه برسم که تنها وجه مشترکشان سر و کله زدن با  واژه ها و و مفاهيم و يا همان ادبيات بوده .به هر حال اميدوارم که حداقل خودم از کشف اين نويسنده ها و يا مرور دوباره آن هايی که می شناسم ،لذت ببرم و بياموزم.شما را نمی دانم.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳

 

يادم می آيد يکی از بازی های من در دوران کودکی طالع بينی هاو خواندن اقبالم از روی حوادثی درواقع بی ربط به همديگر و گرفتن آنها به فال نيک يا بد بود.يک جور خرافه سازی لحظه ای.خرافه و يا باور نامربوطی که پايداريش يک آن بيش نبود و زمانی بعد، داستانی جديد و ماجرايی تازه و خرافه ای نو جايگزين قبلی می شد.خيلی وقت ها، مخصوصا موقع راه رفتن های طولانی اين بازی جذاب می توانست راه خسته کننده را برايم کوتاه کند.مثلا با شمردن موزاييک ها ،يا درخت ها و يا هر شئ ديگری که در مسيرم به تناوب تکرار می شدو ختم شدنشان در نهايت به عدد فرد يا زوج.و بسته به حال و روزم عدد فرد طالع نيک می شد يا بد.جذابی ماجرا به اين بود که طالعم را خودم می بستم و می توانستم گاه با برعکس کردن قرارداد،ورق رابرگردانم .همه چيز در لحظه اتفاق می افتاد و سرنوشت همه چيز در لحظه رقم می خورد.در عين باور به بخت ،اراده هم دخيل بود در ماجرا.و پيروزی ،گاه با بخت و اقبال بود و گاه با اراده خودم.رشته هايی از اين بازی رويايی را با خود از دنيای کودکی بيرون کشيدم و گاه شادی بخش لحظه های اکنونم می شوند.مثلا يکی شان ماشين قرمز های پارک شده محوطه جلوی خانه‌مان است که ازقاب پنجره‌مان ديده می شوند .توی اين دو هفته قبل دقت کرده ام که بعضی روزها تعدادشان قابل توجه است.من اين را به فال نيک گرفتم وقرارم بر اين شد: ماشين قرمزها برايم شانس می‌آورند. حالا ماجرای امروز به گمانم شده است اثباتی بر اين خرافه ابداعی.خراب شدن دستگاه حرارت مرکزی خانه مان و از کار افتادن تلويزيون و قلابی درآمدن DVDهايی که با تخفيف قابل ملاحظه ای خريده بودمشان و برگشت خوردن يکی از ترجمه هايم را که بعد از يک هفته انتظار امروز نامه اش به دستم رسيد را به نظر شما نمی توانم به تعداد کم ماشين قرمز های امروز ربط بدهم ؟

 

اشتباه نشود.اين عکس مربوط به روزی است که شانس به رويم لبخند می زد.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳

 

به همه نااميدها و افسرده ها و دپرس! ها و همه کسانی که راه‌های مختلف خودکشی را مرور می کنند و درذهنشان تجربه می کنند و در فکر اين هستند که به زودی موقع برگشتن از سر کار و يا دانشگاه تکه طناب محکمی بخرند و يا قرص برنج ها را از گونی های برنج جمع  کنند می گويم که داستان مکرمه پيرزنی روستايی  که از شصت و چهار سالگی شروع به نقاشی کرد و تا الان از طرح های بسيط خود حتی نمايشگاه هم زده و  جايزه هم برده را بخوانند و شور زندگی را در رنگارنگی تابلوهای نقاشی اش ببينند،در پافشاری بر سر کار و عقيده اش ،در اينکه در خانه اش را هم نقاشی کرده ،در اين که از هر داستانی که به گوشش خورده(مکرمه بی سواد است و خواندن نمی داند) از اميرارسلان و ليلی مجنون گرفته تا داستان نوح نبی و مسيح و امام رضا و آدم و حوا تصويری کشيده  و  اين که درجواب پسرش سر اين که گفته چرا آدم و حوا را لخت کشيده ای .حاضری اعضای خانواده ات را هم لخت بکشی؟ گفته که خدا آن ها را لخت آفريده بود و من نمی توانستم لباس تنشان کنم و بعد پسرش با او تا ده روز قهر بوده و او هم رفته به جبران خشم پسر چند تا تابلوی ديگر از آدم و حوای عريان کشيده  ، و اگر کمی حوصله کنيد و مصاحبه اش را بخوانيد می بينيد که مثل همه زنان روستايی سختی زياد کشيده و دلايل‌اش برای افسردگی کم نبوده و  سر به آسمان هم می زده. يک نگاه به در خانه اش بياندازيد و سری هم به سايتش بزنيد. ديگربقيه اش با خودتان.(افسردگی را می گويم!)

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳

 

موقع نوشتن ديکته بوده حتما .دست های کوچکشان را که از سرما کرخ شده بود به هم می ماليدند.يکی دوتا يشان کلاه پوشيده بودند وبقيه گوش های کوچکشان  سرخ شده بود.سوز می آمده شايد از پنجره کلاس.پاهای لاغرشان توی جوراب نايلونی و کفش های پلاستيکی بی حس شده بود.چند تايشان سرفه می کردند.به هر حال از بين پانزده تا پسر بچه دبستانی آن هم اين موقع سال چند تا سرما خورده هم پيدا می شده لابد...نه نمی توانم بيش تر از اينجايش را تصور کنم.واقعا نمی توانم.داستان آن بخاری درب و داغان قديمی را هم می دانم.و اين که همان اطراف بشکه نفتی هم جا خوش کرده بوده.نه.بهتراست بگويم به کمين نشسته بوده.و باقی اش را هم که خودتان می دانيد...

حالا دست و پای همه شان گرم گرم  شده است.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳

 

کتاب‌هايی که در اين چهار ماه اخير خوانده ام:

دفترچه ممنوع-رمانی که به گفته دوستی محبوب‌ترين رمان ترجمه شده از نويسنده ايتاليايی آن يعنی آلبادسس‌پدس در ايران است.قبلا از اين نويسنده مجموعه داستان کوتاه تازه عروس را خوانده بودم که داستان تازه عروس در بينشان اثر درخشانی بود.ازدفترچه ممنوع زياد لذت نبردم.

زندگی غربی‌شرقی من- اين کتاب ،خاطرات آنه ماری شيمل بانوی مستشرق آلمانی است .مترجم آن سيد سعيد فيروز آبادی است و ناشرش نشر افکار.ترجمه ضعيف کتاب و لحن گاه متفرعانه شيمل که هر از گاهی از محبوبیت خود بين شرقيان داد سخن می راند اذيتم می کرد.به هر حال تا به آخر خواندمش.مثل هر زندگی نامه ای گوشه های دل‌نشينی هم داشت.

آبروی از دست رفته کاترينا بلوم-رمان کوتاه از هاينريش‌بل عزيز و ترجمه حسن نقره‌چی که نشر نيلوفر آن را چاپ کرده بود.موضوع کمابيش سياسی آن با سليقه من جور در نمی‌آمد اما هاينريش بل عزيز بود ديگر.بايد می خواندم.کاريش نمی شد کرد.

زنده ام که روايت کنم- روايت رمان گونه از زندگی گارسيا مارکز به قلم خودش.ترجمه کاوه ميرعباسی و ناشر هم نشر نی.بسيار خواندنی و جذاب با ترجمه ای روان و دقيق .

خنده در تاريکی-رمانی از ولادميرنابوکوف که گويا دست گرمی‌ای بوده است برای مشهورترين رمانش يعنی لوليتا.کاش لوليتا اجازه چاپ داشت در ايران و يک مترجم خوب هم ترجمه اش می کرد.آن وقت می شد تصميم گرفت که آيا نابوکوف نويسنده هم همتراز نابوکوف منتقد هست يا نه.

تهوع-رمان معروف سارتر.کتابی که به خاطر اسمش، از ترس ،بارها خواندنش را به تاخير انداخته بودم.داستانی سرشار از شعارها و افکار اگزيستانسياليستی.انگار به هيچ وجه نمی خواست حتی لحظه ای فراموش کنيم که نويسنده اش بيشتر فيلسوف است تا نويسنده.به هر حال از خواندنش لذت بردم.

پرنده من-رمان خيلی خوبی از فريبا وفی که به حق برنده دو سه تا جايزه ادبی معتبر هم شده است.نگاه صميمی  نويسنده ، شخصيت پردازی خوب ، توصيف های موجز و هوش‌مندانه و طرح معقول روايی داستان اثری قوی و خواندنی را خلق کرده.ناشر:نشر مرکز

حتی وقتی می خنديم-اين هم مجموعه داستان خوبی است از فريبا وفی که باز هم نشر مرکز چاپش کرده .

يک گفتگو-گفتگوی مبسوط ناصر حريری با نجف دريابندری و ناشرش هم نشر کارنامه.کتاب بسيار خوبی بود.و برای من که گه گداری ترجمه می کنم بسيار آموزنده.نگاه فروتنانه و عميق دريابندری و خوش صحبتی‌اش در پاسخ به سوال های  گاه کسل کننده مصاحبه کننده گفت و گوی خواندنی و نغزی را بوجود آورده.

هر اتاقی مرکز جهان است- و يا به قول گرد آورننده اش گفت و گوهايی با اهل قلم(ايرانی البته).از بين بيست و چهار نفری که با آنها گفتگو شده صحبت های اين ها را خواندنی تر يافتم:فرزانه طاهری،مرادفرهادپور،مديا کاشيگر،هوشنگ گلشيری،مهدی سحابی،بهمن فرزانه

پاگرد-رمانی از نويسنده پنجره پشتی خوابگرد که راجع به آن اين اواخر زياد نوشته اند.اينجا می توانيد نقد خوبی از آن بخوانيد.

مورچه آرژانتينی- سه داستان کوتاه ازايتالو کالوينو که شهريار وقفی پور ترجمه کرده و ناشرش هم نشر کاروان است.داستان اول آن يعنی مورچه آرژانتينی يکی از زيباترين داستان هايی است که تا به حال خوانده ام.از اين کتاب می شود واقعا لذت برد.برای تکميل عيش ،يک فنجان چای و يا يک ليوان شير ( بسته به سليقه تان) و لم دادن در آفتاب بی رمق زمستانی به هنگام خواندن آن توصيه می شود.

اين ها کتاب هايی اند که در حال حاضر مشغول خواندنشان هستم:

رولان بارت نوشته رولان بارت- ترجمه پيام يزدانجو ....در باره اين کتاب قبلا نوشته ام.اين کتاب هم بسيار خواندنی و جذاب است.قلم و لحن اثرکمی سنگين است.يک شبه نمی شود تمامش کرد.بايد آرام آرام خواند و مزه مزه اش کرد.

نقد عکس-تری برت ...اين کتاب هم همانطور که از اسمش پيداست کتابی است تخصصی در زمينه نقد عکس و درک تصوير.

درميان گم شدگان-دن چاون(ترجمه امير مهدی حقيقت)  داستان اول را خوانده ام که خيلی خوب بود و خوب هم ترجمه شده بود.کتاب را با اعتماد به سليقه خوب مترجمش امير مهدی حقيقت خريده ام و فعلا دارم از خواندنش لذت می برم.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳

 

يادم است کتاب هفته صفحه ای داشت که در آن از نويسنده های مختلف می پرسيد در حال حاضر چه کتابی را می خوانند و يا اين اواخر چه خوانده اند.شنيدن پاسخ اين سوال چه از نويسنده‌ها و چه کتاب‌خوان‌های حرفه ای هميشه برايم جالب و گاه هيجان انگيز بوده.سرک کشيدن در کتاب‌خانه های شخصی و تلاش برای فهميدن نام کتابی که‌مسافر کناری‌ام در مترو يا اتوبوس و قطار می‌خواندو کشف سليقه‌های مطالعاتی افراد ،به خصوص آن‌ها که کمی ‌حرفه‌ای ترند در اين وادی ،شوقم را به خواندن بيشترکرده  و گاه باب مطالعاتی جديدی را برايم گشوده است. همه اين مقدمه چينی ها برای اين بود که بگويم می خواهم از اين به بعد از کتاب هايی که خوانده ام و يا می خوانم بنويسم.از آنهايی که خوشم آمده و يا بدم آمده.نه به قصد نقد و نه معرفی کتاب.فقط من‌باب ارضای اين حس کنجکاوی که به گمانم در خيلی ها هست.حالا فرقش اين است که من در اين وادی حرفه‌ای نيستم.فرض کنيد همان مسافری هستم که در کوپه قطار روبرويتان نشسته و اين بار کمی کتابش را بالا گرفته تا براحتی بتوانيد جلد کتاب را ببينيد بدون اينکه گردنتان درد بگيرد.

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳

 

زندگی نامه خودنوشت رولان بارت ،کولاژی است از متون و تصاوير مختلف ، از ايده های گذشته و نشانه ها و خاطرات و توصيف ها و نکته سنجی هايی که در کنار هم طرحی درهم اما قابل تامل و بسيار خواندنی از او به تصوير می کشد.بارت توصيف کردن خويش و ياهمان بازنويسی خود ، افزودن متنی و يا گفتاری به گفتار های ديگر خويش را همچون ريختن طرح چل تکه ای می داند که تکميل آن  با افزودن مربع های بيشتر،تنها پوسته و يا روپوشی خواهد بود که او بر تن کشيده است و بر اين عقيده است که او کاری بيش از اين نمی تواند بکند و اين ديگرانند که می بايست به عمق بروند.

 

 

کتاب رولان بارت نوشته رولان بارت را پيام يزدانجو به فارسی برگردانده است و ناشر آن هم نشر مرکز است.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳

 

پشت بار نشسته است و مشروبش را سرخوش می نوشد.جان سالم به در بردنش را جشن گرفته است.آن يکی هم پشت ميز بغلی گيلاسش را بالا می برد.می گويد خيلی ها را نجات داديم و همين دليل شادمانی‌ام است.ديگری می گويد: سال جديد در راه است.بايد غم و غصه مان را دور بريزيم و مسرور به استقبالش رويم.

زن پريشان موی است.زاری می کند.می گويد مردانمان صبح به صيد ماهی رفتند و ديگر برنگشتند.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳

 

مهمان کوچکی دارم.دخترک يک سال و نيمه‌ای است شاد و سرخوش و باهوش.با همان کوچکی اش مثل نورای سه ساله پيتر بيکسل بلد است چطور موهايش را با ناز سرانگشتانش عقب بزند.می داند چطور چشم هايش را برايم باريک کند و ادای خنديدن درآورد تا مدادرنگی برايش ببرم.از من که هيچ، دل از پيرزنان اتريشی هم برده است.البته اولين کلامش به همه شان اين است که به خانه شان بروند.از توی کالسکه اش داد می زند.آنها هم بدون اينکه زبانش را بفهمند با چشم ها و لب و لوچه شان قربان صدقه اش می روند.هر بچه کوچکی را  هم که سرراهش می بيندبه حرف می گيرد.برايش بوسه می فرستد و تعاليم تربيتی مادر و پدرش را به آنها گوشزد می کند.ديروز دخترک مظلوم ساکتی را توی فروشگاه گير آورده بود و مدام بهش می گفت: جيغ؟نه.نه.نه. مادر دخترک مانده بود که اين چه مساله مهمی را دارد با اين جديت به دخترش می گويد...خلاصه چند روزی است که غرق عالم کودکيش شده‌ام.با هم نقاشی می کنيم.پله برقی سواری می کنيم.کتاب هايش را برای بار صدم با هم می خوانيم و دنيا را از ارتفاع پنجاه سانتی متری می بينيم.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳

 

صف های طولانی پشت صندوق فروشگاه ها، درخت های کوتاه و بلند کاج آماده فروش، مترو های شلوغ، آدم هايی که می دوند،کودکانی که آواز می خوانند، انجمن های خيريه که بساطشان همه جا برپاست، زلم زيمبوهای تزئينی، بوی گولاش (نوعی غذای مجاری که با گوشت و فلفل دلمه ای و... درست می کنند و از اطعمه پرطرفدار اتريشی هاست)که در طبقه مان پيچيده است و به گمانم اولين باری است که بوی غذا از آشپزخانه ای  به جز آشپزخانه ما بلند شده است...

فردا عيد است.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳

 

کوچکترين نوزاد جهان آماده رفتن به خانه اش است.من اصولا علاقه ای به اين کوچکترين ها و بزرگترين ها ندارم.به درد کتاب ثبت رکورد ها می خورند فقط.اما اين يکی فرق می کند چون قبل از اين که درباره اش بدانم در خواب ديشب من بود.حتی کوچکتر از اندازه فعلی اش. قد يک انگشت بود.سرم را بردم پايين و خوب نگاهش کردم.دهان کوچکش را باز کرده بود و با تمام وجود خميازه می کشيد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

 

بر بستر اقيانوس ،لا به لای جلبک های يشمی خفته ام.

و رويايم  به بوی شمع های سقا خانه حريصای قديس آغشته است.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳

 

اين عکس يکی از عکس های معروف کارتيه برسون ، عکاس فرانسوی است که همين امسال تابستان بعد از نود و اندی سال، عمرش را داد به شما.چندی بود که می خواستم اندکی مفصل تر درباره اش اينجا بنويسم. سفری برايم پيش آمده و خلوت نوشتن را تا هفته بعد ندارم.گفتم فعلا در لذت شادمانی اين کودک سهيمتان کنم تا بعد.

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

 

يکی دو روزی بود که سر ظهر از خانه بيرون می آمدم .روز اول پليسی را آن طرف خيابان ديدم که با بی سيم حرف می زد.راستش در خيابان فرعی ما که تک و توک ماشينی رد می شود و جای نسبتا خلوتی به حساب می آيد ،صحنه نامعمولی بود.فکر کردم حتما اتفاقی افتاده و يا مرسوم است هر از گاهی پليس  ،گشتی پياده در خيابان ها بزند . روز بعد که همان موقع ها بيرون آمدم همان آقای پليس بی سيم دار ايستاده بود آن طرف خيابان.قدم کند کردم که سر از کارش در بياورم.ديدم پسرکی ۸ ،۹ ساله ، کوله پشتی مدرسه بر پشت از آن سمت خيابان کوچک ما می خواهد بيايد اين طرف.پليس آمد وسط خيابان و ماشين ها را متوقف کرد. (ماشين هايی که وقتی حس کنند می خواهی از خيابان رد شوی حداقل با ده متر فاصله برايت ترمز می کنند) .دو سه تا ماشين بيشتر نبودند.تازه فهميدم که ماموريت هر روزه جناب پليس اين است که ظهرها وقتی مدرسه کوچه روبرويی تعطيل می شود مراقب باشد که اتفاقی برای بچه ها هنگام عبور از اين خيابان فرعی نسبتا باريک و خلوت نيفتد...به پسرک نگاه کردم که شاد و مغرور، مثل رئيس جمهوری که  سان می بيند ، از خيابان گذشت.ماشين ها دوباره با اجازه پليس حرکت کردند . جناب پليس  برگشت سر جايش . من هم قدم تند کردم و در عين حال نيم نگاهی انداختم به کوچه مدرسه... رئيس جمهور کوچک ديگری  سلانه سلانه از دور می آمد.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳

 

افتاده بود وسط خيابان.درست روی خط عابر.نگاهش کردم. بال بال نمی زد اما  آن  يکی بال نيمه سالمش را اندکی تکان می داد.نگاهش کردم .زنده بود هنوز ، می شد برش داشت تا بيشتر از اين زجر نکشد.نگاهش کردم.پسر های دبيرستانی  که منتظر سبز شدن چراغ عابر بودندآن طرف چهارراه بهش می خنديدند.نگاهش کردم.چشم هايش را بست .بالش ديگر تکان نمی خورد........ نگاهش کردم.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳

 

اين گلدان های کوچک من مثل دخترکان نازپرورده اند.مخصوصا يکی شان که گل اش توپ های کوچک نارنجی رنگی است و مدام بايد حواسم باشد که خاکش خشک نشود.از وقتی خريده امش مدام گل داده است.توپک های سبز اول از کاسبرگ ها می زنند بيرون و کم کم بزرگ می شوند و اندازه فندق که شدند نارنجی می شوند.صاحب گل فروشی موقع فروختنش سفارش کرد که اين فندق های نارنجی را نخورم.نمی دانم چه فکری کرده بود.اما برايم شده اند ميوه درخت گناه. اگر اين حرف را نمی زد شايد هيچ وقت به فکر خوردن اين ها نمی افتادم.اما الان هر بار که يکی از اين توپ ها نارنجی می شود بد جوری به سرم می زند  مزه اش را بچشم.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳

 

منتظر بودم تا زن نان فروش  قرص های کوچک نان را برايم بگذاردتوی پاکت . ويترين مغازه  را نگاه کردم .پر بود از نانهايی با عطر و طعم  مختلف ،کوچک و بزرگ، دراز و گرد و بيضی شکل،سفيدوچاودار که تلنبار شده بودند روی هم و شکم های قلمبه شان را نشانم می دادند.بين همه شان اين دونات های پخته شده مخصوص هالوين نظرم را جلب کردند.آرام و خوفناک دور هم جمع شده بودند و مويه می کردند. ضجه شان کشدار و طولانی بود .نگاه سرد و تهی شان را انداخته بودند به من.....

پول نان ها را دادم و گريختم ... .

 

 

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳

 

بالاخره حامد من را کشاند توی گود. شايد کمی زود بود ، اما وقتی قدم به اين کلاف سر در گم جهانی گذاشتی ديگر دير و زود بی معنی است . بالاخره کشف می شوی . از اين حرف ها که بگذرم می ماند همان نکته ای که حامد آن را پز روشنفکری می داند و من اسمش را می گذارم حساس بودن به  اتفاقاتی که  اطرافمان می افتد و کما بيش به ما مربوط است. از انتخاب جرج دبليو بگير تا مرگ عرفات و مربوط ترينش همين تغيير نام خليج فارس .گرچه من هم مثل قاصدک جان به انسان بی مرز و جغرافيا ايمان دارم و دوست دارم در دنيايی بدون تقسيم بندی های جغرافيايی و نژادی زندگی کنم اما اين را تنها ، رويايی آرمانی می دانم و فهميده ام که  خانه ام  همواره همان خانه جغرافيايی گربه ای شکل خواهد بود. و چون خانه ام است ، نگرانی  ساکنانش را از بابت تغيير در و ديوارش آن هم به سليقه ديگران می فهمم.  و اين را می دانم که حساس بودن به مسايل مختلف اطرافمان و همه گير بودن اين حساسيت ، تا آنجا که چشممان را به روی ديگر مسايل  اطرافمان نبندد و اجازه دهد همه چيز را ببينيم و به موقع هم ببينيم ، خوب است و حتی عالی است .قسمت سخت قضيه(  و  اميدوارم نگرانی حامد هم )شايد  همان مراعات کردن تاآنجا يش باشد  و حساس بودن به موقع و هوشمندانه به تمام اتفاقات اطرافمان.

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳

 

سلام . مدت ها بود که وسوسه نوشتن در اين دفترچه اينترنتی به جانم افتاده بود.امروز  صبح با برفی که می بارید ديگر نتوانستم جلويش را بگيرم.بيرون جهيد .الان هم صاف و ساده نشسته است روبرويم و برگ های سفيدش را به رخم می کشد.
هنوز ايده مشخصی ندارم برای نوشتن جز همان خود نوشتن.....پس پراکنده گويی هايم را بر من ببخشاييد .

  
نویسنده : مريم مومني ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳